اما خودم میدانستم که بدین گونه نفوذم تثبیت و تقویت میشود.
داشتن روابط اسرار آمیز با آنها سرچشمه لذت مداوم من بود. اگر بچههای خودم بودند بی شک امکان ابراز بیشتری به این گونه روابط میدادم. غالبا در موقع آماده باش مرتب و بی سر و صدایشان، راه میافتادم و کنار یکیشان میایستادم، و به علامت تمرکز، گره مختصری بر ابرو میافکند و به جلوش خیره میشد و این خیرگی نشان میداد که به طور بچه گانهای به حضورم واقف است و در عین حال به صورت مردانهای از حضورم غافل است. گاهی گوش پسرک را میکشیدم و پسرک به علامت آشنایی تبسم خفیفی میکرد و یا با تمرکز بیشتری اخم میکرد. به تصور خودم طبیعی بود که این محبتهای آشکار را به کوچکترین پسرها ابراز بدارم. اما آنها انگشت نما میشدند و بعضی از پسرهای بزرگ تر هم توجشهان جلب می شد و متوقع بودند این محبتها شامل آنها هم بشود. وقتی دارالتأدیب، اوقات اغتشاش و آشفتگی را پشت سر میگذاشت، نفس راحتی میکشیدم. در چنین اوقاتی که خطر بیگانگی میان پسرها و مقامات مسؤول وجود داشت، با این حرکات طبیعی و ساده، اطمینان خاطر خودم و پسرها را جلب میکردم. آن طور که انگار هیچ حادثه مهمی روی نداده.
بعدازظهرهای شنبه که نوبت کشیک من بود، اتومبیلم را به دارالتأدیب میبردم و پسرهای آزاد را که دم بر بزرگ امضاء میدادند و میرفتند تماشا میکردم. پسرهایی هم که آزادی رفت و آمد نداشتند، جریان این عمل ساده را تماشا میکردند و به همدیگر میگفتند: چندین هفته دیگر من هم امضاء میدهم و میروم. میان تماشاگران چندتا پسر کوچک هم
داشتن روابط اسرار آمیز با آنها سرچشمه لذت مداوم من بود. اگر بچههای خودم بودند بی شک امکان ابراز بیشتری به این گونه روابط میدادم. غالبا در موقع آماده باش مرتب و بی سر و صدایشان، راه میافتادم و کنار یکیشان میایستادم، و به علامت تمرکز، گره مختصری بر ابرو میافکند و به جلوش خیره میشد و این خیرگی نشان میداد که به طور بچه گانهای به حضورم واقف است و در عین حال به صورت مردانهای از حضورم غافل است. گاهی گوش پسرک را میکشیدم و پسرک به علامت آشنایی تبسم خفیفی میکرد و یا با تمرکز بیشتری اخم میکرد. به تصور خودم طبیعی بود که این محبتهای آشکار را به کوچکترین پسرها ابراز بدارم. اما آنها انگشت نما میشدند و بعضی از پسرهای بزرگ تر هم توجشهان جلب می شد و متوقع بودند این محبتها شامل آنها هم بشود. وقتی دارالتأدیب، اوقات اغتشاش و آشفتگی را پشت سر میگذاشت، نفس راحتی میکشیدم. در چنین اوقاتی که خطر بیگانگی میان پسرها و مقامات مسؤول وجود داشت، با این حرکات طبیعی و ساده، اطمینان خاطر خودم و پسرها را جلب میکردم. آن طور که انگار هیچ حادثه مهمی روی نداده.
بعدازظهرهای شنبه که نوبت کشیک من بود، اتومبیلم را به دارالتأدیب میبردم و پسرهای آزاد را که دم بر بزرگ امضاء میدادند و میرفتند تماشا میکردم. پسرهایی هم که آزادی رفت و آمد نداشتند، جریان این عمل ساده را تماشا میکردند و به همدیگر میگفتند: چندین هفته دیگر من هم امضاء میدهم و میروم. میان تماشاگران چندتا پسر کوچک هم