ورزید. ابتدا از سر درد و حملههای عصبی مالیخولیایی رنج میبرد. آنگاه طیف کوری در برابرش ظاهر شد. بیناییش به ضعف گرایید. نسبت به همه بدگمان شد. منزوی گردید و به جزییترین چیزی، از کوره در میرفت. با خشم تمام، به مبارزه پرداخت، در زورقی، مدیترانه را درنوردید. به تونس گریخت. مراکش و آفریقای مرکزی و بیوقفه نوشت و شهرت یافت. در چهل سالگی گلوی خود را برید. خون زیادی از او رفت. با این حال زنده ماند. پس در یک آسایشگاه بیماران روانی مهجور ماند. در آنجا، روی چهار دست و پا راه میرفت و مدفوع خود را می بلعید. آخرین سطر روی گزارش بیمارستان را چنین می خوانیم:
آقای موپاسان به صورت یک حیوان درآمده...
کتاب را تا آخر خواندم و از تختخواب بیرون آمدم. مه نزدیک به پنجره بود و جهان پنهان شده بود. پیش بینی بعضی از حقایق اساسی که با انگشتان لطیفشان لمس میکردند، قلبم را به زدن واداشت.
آقای موپاسان به صورت یک حیوان درآمده...
کتاب را تا آخر خواندم و از تختخواب بیرون آمدم. مه نزدیک به پنجره بود و جهان پنهان شده بود. پیش بینی بعضی از حقایق اساسی که با انگشتان لطیفشان لمس میکردند، قلبم را به زدن واداشت.