نام کتاب: ماه عسل آفتابی
ریسا خود را روی میز انداخت و به خنده زد و گفت: این پولیت شیطان...
یک مادیان با مفصل های ورم کرده به درشکه بسته بود. اسب سفیدی بود که از پیری لب‌هایش پشت گلی می‌زد. با قدم‌های آرام، سر خود، به جلو می‌رفت. آفتاب شوخ چشم فرانسه بر درشکه کهنه میتافت، کروک فرسوده درشکه حفاظی بود از دنیای پیرامونش. یک پسر با یک دختر. موسیقی هم لازم نیست.»
ریسا یک گیلاس به طرفم دراز کرد. این پنجمی بودن به سلامتی موپاسان.
«خوشگل من، و چطور است امروز کمی تفریح کنیم.» از میان دندان‌ها زمزمه کرد: «تو مضحکی» و خود را واپس کشید...
به دیوار چسبید و دست های لختش را دراز کرد. روی بازوها و شانه‌هایش نقطه های قرمز می‌درخشید. از تمام خدایانی که تا دنیا دنیاست به صلیب کشیده شده‌اند، این یکی از همه دلرباتر بود.
موسیو پولیت، لطف کن و بنشین.
اشاره به یک مبل آبی رنگ کرد که به سبک اسلاو ساخته شده بود. پشت آن با نوارهای مشبک منبت کاری شده مزین بود و شرابه‌های رنگین داشت. کورمال کورمال راه خود را جستم و در موقع رفتن سکندری می‌خوردم.
شب راه جوانی گرسنه مرا با یک بطری موسکاتل ۸۳ بسته بود و با بیست و نه جلد کتاب، و بیست و نه بمب پرشده از شوق و نبوغ و همدردی. از جا جستم و با مشت به قفسه کوفتم. بیست و نه جلد کتاب

صفحه 134 از 159