نام کتاب: ماه عسل آفتابی
درشکه چی را گل انداخته بود. هفته ای دو بار سلست به شهر می‌رفت تا جوجه و تخم مرغ و خامه بفروشد. به پولیت ده سو بابت کرایه خودش میداد و چهارسو هم برای سبدش. و هربار پولیت چشمکی به سلست مو قرمز می‌زد و می‌گفت: خوشگل من، کی با هم یک کمی تفریح خواهیم کرد؟ سلست می‌پرسید: آقای پولیت، مقصودتان چیست؟ درشکه چی روی نشیمن‌گاهش بالا و پایین می‌رفت و می‌گفت: خوب، کمی تفریح یعنی.... بلی یعنی کمی تفریح دیگر. یک پسر با یک دختر. موسیقی هم لازم نیست.
سلست دامنش را که روی ساق‌های قویش در جوراب‌های قرمز، فروافتاده بود کمی بالا میزد و می‌گفت: من از این شوخی‌ها خوشم نمی‌آید.
اما پولیت شیطان، بی اختیار به خنده می‌زند و سرفه می‌کرد: آه، اما خوشگل من، آخرش، کمی باهم تفریح خواهیم کرد. و اشک‌های شادی روی صورتش که رنگ آجری شراب و خون را داشت سرازیر می‌شد.
یک گیلاس دیگر از شراب کمیاب موسکاتل بالا انداختیم. ریسا گیلاسش را به گیلاس من زد. خدمتکار با چشم‌های مثل سنگ سختش از اطاق گذشت و گم شد.
«این پولیت شیطان... سلست در عرض دو سال چهل و هشت فرانک کرایه داده بود. یعنی دو فرانک کمتر از پنجاه فرانک. آخر سال دوم وقتی در درشکه تنها بودند، پولیت که پیش از راه افتادن مقداری شراب سیب نوشیده بود، پرسش معمولش را بر زبان راند: مادموازل سلست چطور است امروز کمی تفریح کنیم. و سلست چشمانش را به زیر انداخت و گفت موسیو پولیت در اختیار شما هستم.»

صفحه 133 از 159