نام کتاب: ماه عسل آفتابی
شایع بود که با راسپوتین سر و سری دارد. منافع هنگفتی که از فروش تدارکات جنگی عایدش شده بود، عقلش را از سرش پرانده بود و حالت آدمی را به صورتش داده بود که دچار کابوس ثابتی است. چشم‌هایش هیچگاه آرام نمی‌گرفت. به نظر می‌آمد واقعیت برای همیشه او را وداع گفته بود. ریسا، هر وقت مجبور می‌شد به آدم تازه ای معرفیش کند دست پاچه می‌شد. به علت جوانی این مطلب را یک هفته دیرتر از وقتی که می‌باید، دریافتم.
بعد از سال نو، دو خواهر ریسا از کیف آمدند. یک روز یک نسخه از «اعترافات» را آوردم و چون ریسا خانه نبود، شبش باز آمدم. سرشام بودند صدای قهقهه خنده و صدای پر هیجان مردها از اطاق غذاخوری می‌آمد. در خانه پولدارهای تازه به دوران رسیده، شام همیشه پر سر و صداست. صدای یهودی بود، می‌غلطید و روان می‌شد و با طنینی آواز مانند و هم آهنگ به سر می‌رسید. ریسا با لباس شب پیشم آمد و پشتش لخت بود. پاهایش قدم‌های ناشیانه بر می‌داشتند. با دمپایی‌های چرمی براقش به راست و چپ متمایل می‌شد. گفت: عزیزم، من مستم و دست‌هایش را دراز کرد. بر دست‌هایش زنجیرهای پلاتین مزین به ستاره‌هایی از یاقوت سنگینی می کرد.
بدنش مثل ماری که به صدای موسیقی می‌رقصد در نوسان بود. موهای فرزده‌اش را کنار زد و با جلنگ جلنگ النگو‌هایش روی یک صندلی که با منبت کاری به سبک روسی تزیین شده بود، وارفت. نشان حجامت بر پشت پودر زده اش می‌درخشید.
از اطاق غذاخوری باز صدای خنده زنانه آمد. خواهران ریسا با موهای

صفحه 131 از 159