نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کردیم. وسط‌های نوشانو‌شمان، بهترین خاویار را با قاشق خوردیم و بعد با سوسیس جگر، تغییر ذائقه دادیم. نیمه مست شروع کردم به دست انداختن تولستوی
رنگش زرد شد، کنت شما می‌ترسید. مذهب او تنها ترس بود. از سرما، از پیری، از مرگ ترس برش می‌داشت. برای خودش یک پالتو گرم از ایمانش دوخت.
کازانتسف تشویقم کرد و سر پرنده‌وارش را تکان داد: باز هم بگو، بازهم بگو.
روی زمین، کنار تخت‌هایمان خوابمان برد. خواب کاتیا را دیدم. زن رختشوی چهل ساله‌ای که یک طبقه زیر ما می‌زیست. ما هر روز صبح برای آب جوش پیشش می‌رفتیم. هرگز صورتش را به وضوح ندیده بودم.
صبح روز بعد چاره‌ای نبود، بایستی دنبال آب جوش می‌رفتیم.
زنی را دیدم رنگ پریده، با شالی روی سینه‌اش و موهایی به رنگ خاکستر و دست‌های پژمرده فرسوده از کار. از آن روز به بعد هر روز در خانه بندرسکی‌ها صبحانه می‌خوردم. یک بخاری نو، ماهی دودی و شکلات در کلبه زیر شیروانی ما پیدا شد. دوباره ریسامرا با درشکه
خودش برای گردش به جزایر برد. نتوانستم جلو خودم را بگیرم و همه بچگی‌هایم را برایش تعریف‌کردم. با حیرت متوجه‌شدم که داستانم بسیار غم انگیز است. از زیر کلاه پوستی خالدارش، چشم‌های درخشان و ترسانش به من خیره شد. چتر زنگاری مژگانش از سر ترحم لرزید.
شوهر ریسا را هم دیدم. یک یهودی با صورتی زردرنگ و کله طاس و بدنی قوی و صاف که انگار همیشه یک وری ایستاده تا بجنگد.

صفحه 130 از 159