نام کتاب: ماه عسل آفتابی
ریسا بندرسکی، آدم یک زن جذاب یهودی را باز بشناسد که از کیف و پولتاوا آمده اند. از شهرهای غنی است که از درخت های اقاقیا و بلوط سرشارند. پول‌هایی که شوهرهای باهوش این زن‌ها در می‌آورند، به وسیله همین زن‌ها به یک لایه چربی صورتی رنگ، روی شکم، پشت گردن و سرشانه‌های گردشان بدل می‌شود و لبخندهای خواب آلوده و عیارشان افسرهای پادگان‌های محلی را از خود بیخود می کند.
ریسا به من گفت: – موپاسان تنها عشق زندگی من است. .
اطاق را ترک کرد و با ترجمه ای از «دوشیزه هاریت» برگشت. در این ترجمه حتی نشانی از جملات موپاسان که آن طور آزادانه سریان می‌یابد، یا اثری از عطر شوق این نویسنده وجود نداشت. ریسا بندرسکی سختش بود که درست و صریح بنویسد. در نتیجه، در تمام آنچه بر جا مانده بود، زندگی نمی‌درخشید و تا حدی هم تحریف کرده بود. آن طور که یهودیان در روزگاران قدیم به روسی می‌نوشتند.
من ترجمه را با خودم به اطاق زیر شیروانی کازانتسف بردم. در حالی که رفقایم خواب بودند، مثل یک هیزم شکن، در بوته‌های نثر درهم برهم او، راه خود را گشودم. این کار کسل کننده ای، چنان که ممکن است به نظر بیاید نیست. جمله ای تولد می‌شود که ممکن است در آن واحد هم خوب و هم بد باشد. کمی حتی به طور نامریی پیچش را سفت کنید. راز کار همین است. آچار در دست شما به راحتی جا گرفته، گرم می شود. پیچ را یک بار بپیچانید نه دوباره
صبح روز بعد نسخه اصلاح شده را باز گرداندم. ریسا وقتی به من می‌گفت موپاسان تنها عشق اوست، دروغ سرهم نمی‌بافت. بیحرکت نشسته بود، با دست‌های در هم پیوسته و من برایش می‌خواندم.

صفحه 128 از 159