نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کازانتسف از همه مان خوشبخت تر بود. چرا که کشوری از آن خودش داشت. اسپانیا.
در نوامبر، موقعیتی به من پیشنهاد شد که در مجمع ابوخوف به شغل منشی گری بپردازم. مقام خوبی بود و مرا از شر خدمت نظام خلاص می‌کرد.
از منشی گری امتناع کردم.
حتی در آن روزها که بیست سالم بود به خودم گفته بودم بهتر است از گرسنگی بمیرم، به زندان بروم، یا ولگردی بی سر و پا بشوم، تا این که هر روز ده ساعت در اداره پشت میز بنشینم.
در این تصمیم هیچ چیز تحسین برانگیزی وجود نداشت. اما من هرگز آن عهد را نشکسته ام و هرگز هم نخواهم شکست. عقل اجداد من در کله خشکم کاملا جا گرفته بود. ما دنیا آمده‌ایم که از کارمان لذت ببریم، از مبارزه‌هایمان و از عشقمان. ما برای همین خلق شده ایم نه چیزی دیگر.
کازانتسف که به رجز خوانی من گوش میداد موهای کوتاه زرد رنگش را که مثل کرک بالای سرش روییده بود، بهم زد. وحشت نگاه خیره‌اش با تحسین بهم آمیخت.
در عید تولد مسیح، اقبال به ما روی‌آورد. بندرسکی، حقوقدان که یک مؤسسه انتشاراتی به نام «پالسیون» داشت تصمیم گرفت که چاپ جدیدی از آثار موپاسان به انتشار بگذارد. زنش ریسا ترجمه آن آثار را بر عهده گرفت. اما از این آرزوی بلند پروازانه چیزی عایدش نشد.
از کازانتسف که به عنوان یک مترجم اسپانیولی شهرتی به هم زده بود، خواسته شد که بنده خدایی را معرفی کند تا به کمک ریسا بیاید و او هم مرا معرفی کرده بود.

صفحه 126 از 159