نام کتاب: ماه عسل آفتابی
خورد و همانجا افتاد. صدایش ناگهان خاموش شد. یک توده متراکم جمعیت با ازدحام و از سر کنجکاوی دورش حلقه زدند. کلاه لبه پهنش افتاد، یک بار بالا پرید و بعد روی زمین افتاد. دوتا بنا روی پیپسام که بی‌حرکت افتاده بود خم شدند و وضع او را با حالتی معقول و معتدل که مخصوص کارگرانست ملاحظه کردند. یکی از آنها باشد و بعد پا به دو گذاشت. دیگری مشغول به حال آوردن مرد از حال رفته شد. از لوله ای چند پشنک آب به صورت او زد. کمی مشروب در گودی کف دستش ریخت و شقیقه‌های پیپسام را با آن مالش داد. هیچ کدام از این کوشش‌ها تاج موفقیت به سر ننهاد.
وقت کمی سپری شد، و سپس صدای چرخ‌هایی شنیده شد و ارابه‌ای رسید. این آمبولانسی بود که هر دو طرفش صلیب سرخ بزرگی نقش شده بود و دو اسب ملوس آن را می‌کشیدند. دو مرد با لباس متحدالشکل تمیز از ارابه پایین آمدند. یکی از آنها به عقب ارابه رفت. در آن را باز کرد و یک بیمار بر (برانکار) به در آورد. مرد دیگر در جاده دوید. جمعیتی که دور پیپسام را احاطه کرده بودند عقب زد و به کمک یکی دیگر از آنها آقای پیپسام را از میان جمعیت به در آورد. او را روی بیماربر گذاشتند و بیماربر را در ارابه جا دادند. درست همان طور که آدم گرده نان را در تنور می‌گذارد. در باصدا بسته شد و دو مرد بازگشتند و سوار شدند. همه این کارها با مهارت کافی، فقط با چند حرکت معدود و تمرین شده انجام گرفت. مثل اینکه در تئاتر بازی می‌کردند. و سپس پیپسام خداداده را از آنجا بردند.

صفحه 124 از 159