نام کتاب: ماه عسل آفتابی
اشاره به زندگی ناکام خودش اشاره‌های مذهبی که با چنان صدایی گفتن آنها غریب به نظر می‌آمد، با دشنام‌های تسلط نا پذیرش، به هم آمیخته بود.
داد زد: بیایید، همه‌تان بیایید، نه فقط شما، و شما و شما، بلکه همه تان با چشم های آبی براقتان و کلاه‌های کوچولوتان که دکمه به آنها دوخته اید. حقیقت را در گوشتان داد خواهم زد و این حقیقت گوش شما را از وحشت ابدی پر خواهد کرد... می خندید؟ شانه هایتان را بالا می‌اندازید؟ من مشروب خوارم؟... بله هستم، البته که مشروب خوارم.
حتی دائم الخمرم. اگر راستش را می‌خواهید بدانید این به کجای دنیا بر می‌خورد؟ چه چیزی را ثابت می‌کند؟ هنوز قیامت نرسیده. آن روز هم خواهد رسید. شما طفیلی‌های بی فایده... خدا همه ما را در ترازوی عدلش خواهد کشید.. آخ، پسر آدم در ابرها ظاهر می‌شود و شما کثافت‌ها... عدلش مثل عدل‌های این دنیا که نیست... همه شما را به جهنم تاریک میفرستد. همه شما سبک مغزها را. و شما گریه زاری خواهید کرد و ...
اکنون دیگر جمعیت قابل ملاحظه‌ای او را احاطه کرده بود. مردم به او می‌خندیدند و بعضی سه گرمه‌شان درهم می‌رفت. ناوه کش‌ها و کارگرهای دیگر، زنها و مردهای دیگر هم از ساختمان‌های ناتمام بیرون آمدند. یک گاریچی از گاریش پایین آمد، از روی گودال پرید و شلاقی دستش بود. مردی بازوی پیپسام را گرفت و تکان داد. اما فایده‌ای نداشت بک گروهان سرباز از شاهراه گذشتند و برگشتند و به این منظره نگاه کردند و خندیدند توله سگ شکاری دیگر نتوانست خودش را نگاه بدارد. سر دم نشست و در صورت پیپسام زوزه کشید و دمش لای پاهایش بود.
پس پیپسام خداداده یک بار دیگر با تمام قوا فریاد زد: «برید گم شید، احمق های نادان!» با یک دست نیم دایره وسیعی را خالی کرد و سکندری

صفحه 123 از 159