نام کتاب: ماه عسل آفتابی
جلوش را بگیر! نگاهش دار. در راه گورستان دوچرخه سوار بشود؟ براند؟ ای کله شق! ای توله سگ بی‌شرف، اوهوی میمون ملعون، دلم می‌خواهد زنده زنده پوست از سرت بکنم. از تو با آن چشم‌های آبیت، ای سگ لوس، ای وراج، ای کله شق، ای ساده لوح بی‌عقل، پیاده شو. همین الان پیاده بشو، کسی نیست که او را بردارد و توی کثافت بیندازد؟ سواره می‌روی؟ ها؟ در راه گورستان؟ او را از روی دوچرخه بکشید پایین... این توله سگ ملعون را آخ، کاش دستم به تو می‌رسید. ها؟ چه می‌کردم. الهی چشمهایت دربیاید، تو دیوانه جاهل... بی عقل...
پیپسام از این دشنام‌ها به ناسزاهایی افتاد که نمی‌شود نوشت. دهانش کف کرده بود و بی‌آبرو‌ترین دشنام‌ها را به زبان می‌راند. صدا در گلویش میگشت و پیچ و تاب و تقلایش غیر عادی‌تر می‌شد. چند تا بچه با یک توله سگ شکاری از شاهراه رد شدند. از گودال بالا آمدند و دور و بر این مرد لرزان را گرفتند و به صورت شکسته و دردناکش خیره نگاه کردند. چند تا کارگر که سر خانه‌های ناتمام کار میکردند و می‌خواستند تعطیل کنند، دیدند خبری است و به این دسته پیوستند. هم مرد و هم زن میان آنها دیده می شد. اما پیپسام همان طور ادامه می داد و جنونش بدتر گل می کرد. از خشم نابینا، دست‌هایش را به چهارگوشه آسمان تکان می‌داد، دور خود می‌چرخید، زانوهایش را خم و راست می‌کرد. با کوشش زیاد ورمی جهید تا فریادش را بلندتر و بلندتر کند. صبر نمی‌کرد تا نفس تازه بکند و این دشنام ها از کجا می‌آمد؟ جای تعجب بود. صورتش به طور وحشتناکی پف کرده بود. کلاهش پشت گردنش افتاده بود، و پیراهنش از زیر جلیقه اش بیرون آمده بود. اکنون از خاص به عام رسیده بود و چیزهایی می گفت که کوچکترین ارتباطی با آن وضع خاص نداشت.

صفحه 122 از 159