نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کوفت که چند قدم عقب عقب رفت. و بعد گفت و صدایش از تهدید انباشته بود:
مرد که، مگر مستی! اگر بخواهی جلوی مرا بگیری، تکه تکه ات میکنم. می‌فهمی؟ بند از بندت جدا می‌کنم، ملتفت باش.
و بعد پشت به آقای پیپسام کرد. کلاهش را خشمگین روی پیشانیش کشید و یک بار دیگر سوار دوچرخه شد.
بله، اما راستی «زندگی» زبان داشت و از کسی وا نمی‌ماند. و مثل اول پاک و پاکیزه سوار شد. روی زین جا گرفت و به زودی بر دوچرخه تسلط بافت. « پیپسام» پشت او را دید که تندتر و تندتر به عقب و جلو می رود.
آنجا ایستاده بود و نفس نفس می‌زد. به زندگی خیره شده بود و زندگی هیچ بلایی به سرش نیامد، به زمین نیفتاد، لاستیک دوچرخه‌اش نترکید، سنگی در راهش دیده نشد و روی چرخ‌های لاستیکی‌اش به حرکت افتاد. و ناچار پیپسام بنا کرد به لرزیدن و فریاد زدن. دیگر صدایش به هیچ وجه غمناک نبود صدایش را می‌شد غرش نام نهاد.
فریاد زد: تو نباید از اینجا بروی! نباید بروی! باید از شاه‌راه بروی نه از راه گورستان. می‌شنوی، پیاده بشو. شکایتت را خواهم کرد. به محاکمه‌ات خواهم کشید. آه خدایا! خدایا! الهی بیفتی نقش زمین بشوی. همیانه باد. وراج رذل، لگدت خواهم زد، با کفش‌هایم صورتت را خرد و خمیر می‌کنم، پست فطرت ملعون!!
هرگز چنین منظره‌ای دیده نشده بود که مردی از غضب دیوانه در راه گورستان، مردی با صورت برافروخته و پف کرده از غریدن، مردی در تب و تاب و رقص از خشم، لگد بیندازد. بازوهایش کاملا تسلط بر خود را از دست داده تکان تکان می‌خورد. دوچرخه اکنون از نظر ناپدید شده بود. اما پیپسام همان جا ایستاده بود و فریاد می‌زد:

صفحه 121 از 159