نام کتاب: ماه عسل آفتابی
روی زین نشست و خم شد تا با آخرین حد سرعتی که جوش و خروشش اجازه می‌داد براند.
خوب اگر در این پیاده رو دوچرخه برانید یقینا شکایت شما را خواهم کرد. پیپسام این را گفت. صدایش بلند شده بود و می‌لرزید. اما زندگی اعتنایی نکرد. با سرعتی افزون شونده به راه افتاد. اگر قیافه پیپسام را در آن لحظه می‌دیدید، تأثیر شدیدی در شما می‌کرد. لب‌هایش را چنان محکم به هم می‌فشرد که گونه‌هایش، و حتی بینی آتشین و سرخش از ریخت اصلی افتاده بودند. کج و کوله شده بودند. مچاله شده بودند. ابروهایش تا آنجا که امکان داشت بالا رفته بود و باحالی جنون آمیز دنبال دوچرخه‌ای که عازم رفتن بود به راه افتاد. ناگهان حمله‌ای به جلو برد و فاصله کوتاه میان خودش و زندگی را به دو پیمود. کیف کوچک چرمی را که پشت زین قرار داشت محکم با دردست چسبید. به آن چنگ انداخت و با لبهای آویخته‌اش که از ریخت آدمی به در آمده بود، با چشم های وحشی، لال و با تمام قوا به تقلا پرداخت و تمام زورش را برای سرنگون کردن دوچرخه که پیچ و تاب می‌خورد و یله می‌شد به کار برد. از ظواهر امر آدم را شک بر می داشت که آیا می خواهد طبق نقشه قبلی کینه توزانه ای، دوچرخه را از رفتن باز دارد یا به سرش زده است که پشت سر زندگی را بچسبد و سوار دوچرخه شود و با رکاب‌های درخشان به گردشگاه‌های بزرگ خدا در هوای آزاد برود. زنده باد! زنده باد! هیچ دوچرخه‌ای در برابر چنین فشاری مقاومت نمی‌توانست بکند. دوچرخه ایستاد. یله شد. افتاد.
اما اکنون زندگی وحشی شده بود. یک پایش روی زمین مانده بود که دوچرخه ایستاد. دست راستش را بلند کرد و چنان به سینه آقای پیپسام

صفحه 120 از 159