پرسید: چه گفتید؟
پیپسام تکرار کرد: «نمره نه هزار و هفتصد و هفت... آه چیزی نیست میخواهم شکایت شما را بکنم...» زندگی پرسید: «می خواهید شکایت مرا بکنید؟» دور دیگری زد. آهسته تر پا میزد. چنان که مجبور بود تعادل خود را با ترمز کردن نگاه دارد. پیپسام که پنج شش قدم از او فاصله داشت گفت:
البته. چرا؟... زندگی این را پرسید و پیاده شد. و همانجا در انتظار ایستاد. خودتان بهتر میدانید نمیدانم؟... باید بدانید. زندگی گفت: نمیدانم و به علاوه باید بگویم که ککم هم نمیگزد.
و به دوچرخه اش متوجه شد. انگار میخواست سوار بشود. زندگی زبان داشت و از کسی وا نمیماند. پیپسام گفت: من شکایت شما را خواهم کرد. زیرا به جای اینکه در شاهراه سواره بروید در راه گورستان دوچرخه سواری میکنید.
زندگی با خنده کوتاه و بیصبرانهای دوباره برگشت: آخر مرد عزیز! نگاه کن، سرتاسر این جاده پر از جای لاستیک دوچرخهها است. معلوم است که همه سوارهها از این راه می روند.
پیپسام جواب داد: «برای من فرقی ندارد، با وجود این شکایت شما را خواهم کرد.» زندگی گفت: «هرکاری میخواهی بکن.» و سوار دوچرخه اش شد. واقعا با یک پا زدن سوار شد. با یک فشار پا، قرس
پیپسام تکرار کرد: «نمره نه هزار و هفتصد و هفت... آه چیزی نیست میخواهم شکایت شما را بکنم...» زندگی پرسید: «می خواهید شکایت مرا بکنید؟» دور دیگری زد. آهسته تر پا میزد. چنان که مجبور بود تعادل خود را با ترمز کردن نگاه دارد. پیپسام که پنج شش قدم از او فاصله داشت گفت:
البته. چرا؟... زندگی این را پرسید و پیاده شد. و همانجا در انتظار ایستاد. خودتان بهتر میدانید نمیدانم؟... باید بدانید. زندگی گفت: نمیدانم و به علاوه باید بگویم که ککم هم نمیگزد.
و به دوچرخه اش متوجه شد. انگار میخواست سوار بشود. زندگی زبان داشت و از کسی وا نمیماند. پیپسام گفت: من شکایت شما را خواهم کرد. زیرا به جای اینکه در شاهراه سواره بروید در راه گورستان دوچرخه سواری میکنید.
زندگی با خنده کوتاه و بیصبرانهای دوباره برگشت: آخر مرد عزیز! نگاه کن، سرتاسر این جاده پر از جای لاستیک دوچرخهها است. معلوم است که همه سوارهها از این راه می روند.
پیپسام جواب داد: «برای من فرقی ندارد، با وجود این شکایت شما را خواهم کرد.» زندگی گفت: «هرکاری میخواهی بکن.» و سوار دوچرخه اش شد. واقعا با یک پا زدن سوار شد. با یک فشار پا، قرس