نام کتاب: ماه عسل آفتابی
و تند نزدیک می‌شد. برگشت و ایستاد. دوچرخه ای با آخرین حد سرعت پیش می‌آمد. لاستیک‌های آن روی شن‌ها صدا میکرد. و بعد... آهسته کرد. زیرا « پیپسام» راست سر راهش ایستاده بود.
جوانکی روی زین دوچرخه جا گرفته بود. دوچرخه سواری بود جوان، شنگول و بی قید، البته ادعا نمی‌کرد که از بزرگان و قلدران این جهان باشد آه - خدایا - به هیچ وجه چنین ادعایی نداشت. سوار دوچرخه ارزان قیمتی بود، ارزش آن را می‌شد به دویست مارک حدس زد. با این دوچرخه می‌خواست هواخوری بکند. از شهر خارج شده بود و هنوز خورشید روی رکاب‌های دوچرخه‌اش می‌درخشید که راست قدم به گردشگاه بزرگ خدا در هوای آزاد گذاشت. زنده باد! زنده باد! پیراهن رنگین باکت خاکستری به تن کرده بود. کفش پوش روی کفشش داشت. جلف ترین کلاه‌های جهان را به سر گذاشته بود. کاریکاتور کامل یک کلاه کلاه شطرنجی قهوه‌ای که دکمه‌ای به نوک آن دوخته بودند.
از زیر کلاهش یک دسته موی پرپشت بور بیرون زده بود و روی پیشانیش ولو شده بود. چشم‌هایش مثل برق آبی رنگی بود. پیش می‌آمد. زندگی مجسم بود و زنگ می‌زد. اما پیپسام حتی یک سر مو از سر راهش کنار نرفت. آنجا ایستاد و به «زندگی» نگاه کرد. بی حرکت
زندگی نگاه خشمگینی به او انداخت و از او گذشت و پیپسام ناگزیر به جلو رانده شد. وقتی از او کمی دور شد و آرام و با تأکید جسورانه‌ای گفت: «نمره نه هزار و هفتصد و هفت» و لبهایش را به هم قفل کرد. آرام به زمین خیره شد و نگاه غضبناک «زندگی» را بر خود احساس کرد. زندگی دور زد، زین را با یک دست از پشت گرفته بود و آهسته می آمد.

صفحه 118 از 159