واقع، او بیش از پیش به سقوط قطعی متمایل شد. بدبختی در حقیقت غرور و عزت نفس آدمی را ویران میسازد. عیبی ندارد که کمی این مطالب را حلاجی بکنیم. زیرا اینگونه بدبختیها خواص عجیبی دارند. اگر لغت هیجان آور را در این مورد ذکر نکنیم. آدم ممکن است داد بزند که بی تقصیرم اما فایده ندارد. زیرا ته دلش خودش را مقصر میداند. مقصر میداند که بدبخت است و این تحقیری را که به خود روا میدارد و رفتار بد او باهم رابطه قوم و خویشی برقرار میسازند. به هم نان قرض میدهند. در دامان هم پرورش می یابند و سرانجام به نتیجهای میانجامد که مو بر تن آدم راست میکند. وضع پیپسام هم به همین گونه بود. مشروب میخورد زیرا دیگر عزت نفسی در او نمانده بود. زیرا بدبختی مداوم، شکست دائمی، تصمیمهای نیکی که میگرفت، آن را تباه کرده بود. در خانه، در گنجه اش یک بطری که از مشروب رنگ کرده باهمین رنگهای زهرآلوده پر بود، قایم کرده بود. اسم این مشروب را چه فایده دارد بگویم. بارها در برابر این گنجه زانو میزد، با خود در ستیز و کشمکش بود. در این کشش و کوشش زبانش را گاز میگرفت و آخر سر تسلیم میشد. دلم نمیخواهد حرف این چیزها را هم بزنم اما به هرجهت در تمام اینها واقعیت موجود است و آدم عبرت میگیرد.
اکنون او در راه گورستان بود. عصای سیاهش را پیش روی خویش به زمین می زد و می رفت. نسیم ملایم دور بینیاش می چرخید اما او حس نمیکرد. موجودی گمشده بود. بدبخت ترین وجودهای انسانی بود. به جلوش خیره نگاه میکرد و ابروهایش را بالا گرفته بود. ناگهان صدایی از پشت سر شنید و گوشش را تیز کرد. صدای تلق تلق چیزی از دور می آمد
اکنون او در راه گورستان بود. عصای سیاهش را پیش روی خویش به زمین می زد و می رفت. نسیم ملایم دور بینیاش می چرخید اما او حس نمیکرد. موجودی گمشده بود. بدبخت ترین وجودهای انسانی بود. به جلوش خیره نگاه میکرد و ابروهایش را بالا گرفته بود. ناگهان صدایی از پشت سر شنید و گوشش را تیز کرد. صدای تلق تلق چیزی از دور می آمد