چرمی سیاهی که زرق برقش رفته بود، به دست داشت. گردنش، گردن دراز پرچین و چروکش با سیبک آدم گندهای، از یخه برگشتهاش بیرون بود. مرد گاهی سرش را بلند میکرد تا ببیند به گورستان هنوز چقدر مسافت مانده است. و در این موقع شما میتوانستید دزدکی نگاهی به صورت عجیبش بیندازید. صورتی که بی چون و چرا به آسانی نمیتوانید از یاد ببریدش.
صورتش پریده رنگ و تراشیده بود. اما بینی برآمدهای از میان گونههای فرورفتهاش بیرون زده بود. و این بینی با سرخی غیر عادی و زنندهای میدرخشید و یک دسته جوشهای ریز به نوکش هجوم آورده بود. این جوشهای ناقلا خط بینی را ناهموار و خیال انگیز ساخته بود. سرخی زننده بینی با پریدگی مرگبار صورت سر جنگ داشت. مثل اینکه یک خاصیت مصنوعی و غیر معمولی در آن بود، انگار این بینی را مخصوصا مثل صورت کارناوال روی بینی خودش گذاشته بود. مثل اینکه ادای تشییع جنازه را در میآورد و به شوخی این بینی را گذاشته بود. اما شوخی در کار نبود!
دهانش گشاد بود و گونههایش فرو افتاده بود و آن را محکم به هم فشرده بود. ابروهایش سیاه بود و تک و توکی موی سفید در آن به چشم میزد. و وقتی سرش را بلند میکرد و چشمش را از زمین بر میگرفت، ابروهایش را آنقدر بالا میبرد که تا زیر لبه کلاهش مخفی میشد و شما میتوانستید چشمهای مشتعل او را به پیلههای سرخ رنگش ببینید. خلاصه قیافهای داشت که احساس ترحم در آدم بر میانگیخت.
ظاهر پیپسام نشاطی نمیبخشید، بلکه در آن بعدازظهر زیبا، آدم را
صورتش پریده رنگ و تراشیده بود. اما بینی برآمدهای از میان گونههای فرورفتهاش بیرون زده بود. و این بینی با سرخی غیر عادی و زنندهای میدرخشید و یک دسته جوشهای ریز به نوکش هجوم آورده بود. این جوشهای ناقلا خط بینی را ناهموار و خیال انگیز ساخته بود. سرخی زننده بینی با پریدگی مرگبار صورت سر جنگ داشت. مثل اینکه یک خاصیت مصنوعی و غیر معمولی در آن بود، انگار این بینی را مخصوصا مثل صورت کارناوال روی بینی خودش گذاشته بود. مثل اینکه ادای تشییع جنازه را در میآورد و به شوخی این بینی را گذاشته بود. اما شوخی در کار نبود!
دهانش گشاد بود و گونههایش فرو افتاده بود و آن را محکم به هم فشرده بود. ابروهایش سیاه بود و تک و توکی موی سفید در آن به چشم میزد. و وقتی سرش را بلند میکرد و چشمش را از زمین بر میگرفت، ابروهایش را آنقدر بالا میبرد که تا زیر لبه کلاهش مخفی میشد و شما میتوانستید چشمهای مشتعل او را به پیلههای سرخ رنگش ببینید. خلاصه قیافهای داشت که احساس ترحم در آدم بر میانگیخت.
ظاهر پیپسام نشاطی نمیبخشید، بلکه در آن بعدازظهر زیبا، آدم را