نام کتاب: ماه عسل آفتابی
آن. پاهای راننده از دو طرف مال بند آویزان بود و خارج از آهنگ سوت میزد. به گاری، پشت به راننده سگ کوچولوی زردرنگی نشسته بود. پوزه نوک تیزی داشت و در تمام راه با وضعی بی‌گفتگو و جمع و جور، به راهی که از آن می‌گذشتند خیره می‌نگریست!
سگ ملوس کوچولویی بود. مثل طلا بود و آدم از اینکه به او بیندیشد لذت می برد. اما نه این وضع نقدا مربوط به ما نیست، باید از آن بگذریم. یک گروهان سرباز از سربازخانه‌های آن نزدیکی‌ها بیرون آمدند. گرد و خاک و سر و صداهای معمولی را با قدم روی خود به راه انداختند. یک گاری دیگر از شاهراه گذشت، این یکی از شهر می آمد و به ده میرفت. راننده‌اش خواب بود و سگ هم نداشت و از این جهت این گاری ابدا چنگی به دل نمیزد. دو مسافر دنبال گاری آمدند. یکی گردن کلفت بود و دیگری قوزی. پابرهنه راه می‌رفتند. زیرا کفش‌هایشان را روی کولشان انداخته بودند. یک سلام چرب و نرم به راننده خواب کردند و به راه خود رفتند. بله، این رفت و آمد هم عادی و سرانجام آن به هیچ اشکال یا حادثه ای نمی‌رسید.
در راه گورستان یک هیکل تک و تنها هم راه می رفت. آهسته میرفت و سرش خم بود. به عصای سیاهی تکیه می‌کرد. نامش «پیپسام» بود. پیپسام خداداده بود و نام دیگری نداشت. من از او با این تأکید نام می‌برم. زیرا عاقبت کار او کاملا مشخص و ممتاز بود.
لباس سیاه تنش بود. زیرا به زیارت گور عزیزانش میرفت. کلاه خزی با لبه پهن بر سر داشت. کت بلندی که کهنگی آن داد می‌زد، بر کرده بود. شلوارش هم خیلی تنگ و هم خیلی کوتاه شده بود. و دستکش‌های

صفحه 114 از 159