نام کتاب: ماه عسل آفتابی
اما ناگهان مقاومت کرد و تلاش در آزادی خود نموده و با آمیزه‌ای از خشم و تسلیم و رضا زمزمه کرد:
نمی توانم.
چراغ را از روی میز برداشت و نور آن را به تخت متوجه کرد. سیمونا روی تخت مچاله شده بود. چانه‌اش را روی دستها گذاشته، دستها را حمایل کرده بود.
جاکومو چراغ را روی میز سر جایش گذاشت و خشمگین فریاد زد که: تو هرگز مال من نخواهی شد. یک قسمت از درون تو نسبت به من خصمانه است و همیشه هم خصمانه خواهد ماند.
مقصودت کدام قسمت است؟ مرد سرانجام حسد خود را لو داد و گفت:
تو به آن احمق لیویو نزدیک تری تا به من. آن قسمت از تو که به لیویو نزدیک است نسبت به من خصمانه است.
راست نیست.
راست است و این مطلب هم به همان اندازه درست است که اگر حزب شما به نیرو برسد مرا لو خواهی داد.
کی می گوید؟ خودت امروز صبح سر راهمان به فار گفتی. من همچه حرفی نزدم. خوب. پس چه می کنی؟
زن لحظه ای تأمل کرد و بعد گفت: چرا پای این چیزها را در چنین موقعی به میان می کشی؟

صفحه 111 از 159