نام کتاب: ماه عسل آفتابی
آنجا کسی نبود. اما صدای حرکت سیمونا را از اطاق مجاور می‌توانست بشنود. دلش نمی‌خواست فورا به او ملحق بشود. تشنه اش بود. برای
خودش یک گیلاس شراب سفید ریخت. عاقبت چراغ را برداشت و به اطاق خواب رفت. اطاق خواب هم تقریبا تاریک بود. پنجره ای که رو به باغ باز می‌شد، باز بود و از پنجره بازمانده نوری که در میان سایه ها بود به ایوان نگاه کرد که درخت های لیمو درون گلدان‌های بزرگ آن را محصور کرده بود. سیمونا با لباس خواب داشت تختخواب را که هنوز کسی جمع نکرده بود مرتب میکرد. جاکومو چراغ را روی میز کنار تختخواب گذاشت و گفت: «هنوز از برق می ترسی؟»
سیمونا یک پایش را کمی از زمین بلندتر کرده بود و روی تختخواب خم شده بود و داشت ملافه ها را صاف می کرد. ایستاد و جواب داد:
نه. حالا که در خانه‌ام، احساس خطر نمی‌کنم. از من چطور؟ می‌ترسی؟ من هیچ وقت از تو نترسیده بودم.
جاکومو کنار تختخواب آمد و زن را در آغوش گرفت. بالای تخت ایستاده بودند و همدیگر را می بوسیدند.
سیمونا مکثی کرد و بعد روی تختخواب دراز کشید. جاکومو بر این امر که احساسی مطلقا حیوانی او را برانگیخته، وقوف داشت. مثل اینکه در یک خانه نبود. بلکه در یک غار تاریک بود. بله درست یک انسان بدوی که تنها غریزه حیوانیست که او را به حرکت واداشته. با این حال با نرمی خاص کنار زن دراز کشید. روی زن به دیوار بود. اما به شتاب برگشت و خود را به طرف مرد کشید و در آغوشش خزید.

صفحه 110 از 159