نام کتاب: ماه عسل آفتابی
سیمونا در اندیشه رعد و برق گفت: «دلم می‌‍خواهد هرچه زودتر به خانه برسیم.» چشمش که به چشم جاکومو افتاد با عشوه‌گری دیر آمده‌ای ادامه داد: «تو چطور؟»
مرد با صدایی آرام و با احساس گفت: «من هم همین طور».
شیب تمام شد و اینک کافی بود و از گذرگاه مسطحی بگذرند تا به خانه اجاره ایشان برسند. خانه‌ای که در این طرف آنا کاپری قرار داشت. از کنار دیوار ویلای «مونته» از مزرعه‌ای که درخت‌های بلوط داشت، گذشتند. و سر پیچ دیوار سفید خانه‌شان با در آهنی غبارآلودش نمایان شد که در سایه یک درخت خرنوب قرار داشت و غلاف‌های پر از تخم از همه جای درخت آویزان بود. این ابرها درست بالای سر آنها قرار داشتند و هوا مثل شب تاریک بود.
سیمونا به شتاب در را هل داد و باز که شد بی اینکه منتظر شوهرش بشود داخل شد. جاکومو یواش یواش از پله های مرمری که از میان گیاهان گرمسیری می‌گذشت، بالا رفت. همچنان که می‌رفت غرش رعد بلندتر از بار پیش به گوش رسید. مثل اینکه واگونی پر از سنگ را از بالای تپه خالی کردند و از داخل خانه صدای سیمونا بلند شد که:
در را محکم ببند.
خانه آنها بر یک سمت تپه بنا شده بود که در میان درخت‌ها محصور مانده بود. چهار اطاق داشت که بی‌سلیقه تزیین شده بود. جاکومو، کورمال کورمال در میان تاریکی تقریبا مطلقی راه خود را جست. خانه برق نداشت. اما لامپ‌های نفتی با قد و قواره ها و رنگ‌های مختلف روی میز راهرو قرار داشت. لوله یکی از آنها را برداشت. کبریتی زد و فتیله آن را روشن کرد. لوله را سر جایش گذاشت و داخل اطاق ناهارخوری شد.

صفحه 109 از 159