جاکومو چشمها را به آسمان نیمه صاف و نیمه ابری دوخت و گفت:
طوفان هنوز به این قسمت نرسیده. هنوز روی دریاست. اگر عجله کنیم ممکن است بی اینکه خیس بشویم به خانه برسیم.
زن گفت: «باید عجله کنیم و به بالا رفتن از کوره راه ادامه داد.»
ابرها ظاهرا به نیروی تندبادی قوی سرتاسر آسمان را فراگرفتند. سیمونا قدم تند کرد. دیگر تقریبا میدوید و جاکومو نمی توانست خود را از دست انداختنش باز دارد.
ترس از رعد و برق؟ رفقای حزبی چه خواهند گفت؟ یک مارکسیست واقعی مثل تو چنین ترسهایی نباید داشته باشد.
زن با صدایی بچه گانه بی اینکه به طرف او برگردد گفت: از من قوی تر است.
به یک رشته پلکان رسیدند که اول باریک بود و بعد پهن میشد. این پلکان بالا رفتن از سربالایی کوه راه را آسانتر میکرد و بالاتر که رفتند پله ها به صورت مارپیچهای وسیعی از جنگل های زیتون میگذشت. سیمونا خیلی جلو افتاده بود و جاکومو میدیدش که ۵۰ تا ۹۰ پا جلوتر از او با قدم های بلند میرود. در آخرین حد ارتفاع که رسیدند، ایستادند تا نفسی تازه کنند و به اطراف بنگرند. آنا کاپری که همواره در پشت سرشان قرار داشت اینک پشت مرزی از سبزه در برابرشان بسان یک شهر عربی خودنمایی می کرد. با ایوانهایش و برج ناقوسش و گنبد خاکستری رنگ کلیسایش. جاکومو به فار که بر فراز قله زیر پایشان، گفتی به هم چروکیده بود و در برابر طوفان تهدید کننده عقب نشینی کرده بود، اشاره کرد و زیرلب گفت:
فکرش را بکن. ما آنجا بودیم.
طوفان هنوز به این قسمت نرسیده. هنوز روی دریاست. اگر عجله کنیم ممکن است بی اینکه خیس بشویم به خانه برسیم.
زن گفت: «باید عجله کنیم و به بالا رفتن از کوره راه ادامه داد.»
ابرها ظاهرا به نیروی تندبادی قوی سرتاسر آسمان را فراگرفتند. سیمونا قدم تند کرد. دیگر تقریبا میدوید و جاکومو نمی توانست خود را از دست انداختنش باز دارد.
ترس از رعد و برق؟ رفقای حزبی چه خواهند گفت؟ یک مارکسیست واقعی مثل تو چنین ترسهایی نباید داشته باشد.
زن با صدایی بچه گانه بی اینکه به طرف او برگردد گفت: از من قوی تر است.
به یک رشته پلکان رسیدند که اول باریک بود و بعد پهن میشد. این پلکان بالا رفتن از سربالایی کوه راه را آسانتر میکرد و بالاتر که رفتند پله ها به صورت مارپیچهای وسیعی از جنگل های زیتون میگذشت. سیمونا خیلی جلو افتاده بود و جاکومو میدیدش که ۵۰ تا ۹۰ پا جلوتر از او با قدم های بلند میرود. در آخرین حد ارتفاع که رسیدند، ایستادند تا نفسی تازه کنند و به اطراف بنگرند. آنا کاپری که همواره در پشت سرشان قرار داشت اینک پشت مرزی از سبزه در برابرشان بسان یک شهر عربی خودنمایی می کرد. با ایوانهایش و برج ناقوسش و گنبد خاکستری رنگ کلیسایش. جاکومو به فار که بر فراز قله زیر پایشان، گفتی به هم چروکیده بود و در برابر طوفان تهدید کننده عقب نشینی کرده بود، اشاره کرد و زیرلب گفت:
فکرش را بکن. ما آنجا بودیم.