جاکومو با خیال راحت تر لباس پوشید. چند قدم دورتر سیمونا هم شلوار کوتاه و بلوز جرسه اش را به تن کشید و داشت کیفش را به شانه می انداخت که مرد با حمایتی مهرآمیز که در راه آمدن از زن دریغ کرده بود گفت:
کیفت را من می آورم.
و به راه افتادند. اول از زمینی مسطح گذشتند که شاخه های سبز پریده رنگ درخت ها با گلابی های کرک دارشان در برابر آسمان تیره درخشش ناموزونی داشتند. وقتی به آغاز شیب کوه رسیدند، بازگشتند و به پشت سرشان نگریستند. فار صورتی و سفیدرنگ از میان توده های عظیم ابرهای سیاه طوفان زا پیدا بود. ابرهایی که از افق سر بر آورده بودند و به آن قسمت خالی آسمان هجوم می آوردند. ابرهایی که به شکل حیوانات عظیم و سرکش بودند. از زیر شکمشان بخار برمی خاست و شرابه های نامرتب از آنها به طرف دریا آویخته بود. شرابه های ابر، در نقاطی تیره می نمودند و در جاهای دیگر هنوز بسان سرب گداخته و در برابر نور خورشید میدرخشیدند. شرابه های ابر آبستن باران بودند و شروع به شانه کردن سطح آب کرده بودند. در همین موقع بادی سرکش، گلابی ها را با غباری زردرنگ پوشانید و برقی کورکننده به طور اریب، سراسر آسمان را از گوشه ای به گوشه دیگر با خطوط جناقی اش در نوردید. پس از سکوتی طولانی صدای رعد را شنیدند که از برخورد ابرها برمیخاست بلکه بیشتر غرشی از دل ابرها بود.
جاکومو به زنش نگاه کرد که رنگ پریده می نمود و بی اراده به طرف او کشیده می شد. زن هم به او نگاه کرد و گفت:
از رعد و برق به حد مرگ می ترسم.
کیفت را من می آورم.
و به راه افتادند. اول از زمینی مسطح گذشتند که شاخه های سبز پریده رنگ درخت ها با گلابی های کرک دارشان در برابر آسمان تیره درخشش ناموزونی داشتند. وقتی به آغاز شیب کوه رسیدند، بازگشتند و به پشت سرشان نگریستند. فار صورتی و سفیدرنگ از میان توده های عظیم ابرهای سیاه طوفان زا پیدا بود. ابرهایی که از افق سر بر آورده بودند و به آن قسمت خالی آسمان هجوم می آوردند. ابرهایی که به شکل حیوانات عظیم و سرکش بودند. از زیر شکمشان بخار برمی خاست و شرابه های نامرتب از آنها به طرف دریا آویخته بود. شرابه های ابر، در نقاطی تیره می نمودند و در جاهای دیگر هنوز بسان سرب گداخته و در برابر نور خورشید میدرخشیدند. شرابه های ابر آبستن باران بودند و شروع به شانه کردن سطح آب کرده بودند. در همین موقع بادی سرکش، گلابی ها را با غباری زردرنگ پوشانید و برقی کورکننده به طور اریب، سراسر آسمان را از گوشه ای به گوشه دیگر با خطوط جناقی اش در نوردید. پس از سکوتی طولانی صدای رعد را شنیدند که از برخورد ابرها برمیخاست بلکه بیشتر غرشی از دل ابرها بود.
جاکومو به زنش نگاه کرد که رنگ پریده می نمود و بی اراده به طرف او کشیده می شد. زن هم به او نگاه کرد و گفت:
از رعد و برق به حد مرگ می ترسم.