نام کتاب: ماه عسل آفتابی
لحظه ای ساکت شد و ناگهان به تلخی افزود:
کودن است و به همین جهت از او خوشم نمی‌آید. به نظر من کودن تر از دیگران نمی آید.
و زن خشمگین ادامه داد: چقدر مزخرف گفت. مثل اینکه گفت مردم را می‌کشیم. او خوب می‌داند که چنین کاری نمی‌کنیم. ولی برای نمایش دادن خودش این اراجیف را به هم بافت. اما این حرف‌های بی بند و بار به ضرر حزب تمام می شود...
پس این تو هستی که از او رنجیده‌ای.
از او نرنجیده ام. اما حق نداشت این طور حرف بزند. و با خونسردی بیشتری افزود: راستش را بخواهی با وجودی که باهوش نیست اما برای حزب بسیار ارزش دارد. کاملا به حزب وفادار است و هرچه از او بخواهی انجام می‌دهد.
جاکومو به حد کافی جرأت داشت که به شوخی بپرسد: ارزش من چیست؟ تا وقتی تو یکی از ما نباشی ارزشی برای حزب نمی‌توانی داشته باشی؟ جاکومو از این جواب وا‌ خورد. پا شد و به ابر تیره نگاه کرد و گفت: پیش از اینکه باران بیاید بهتر است برویم خانه. عقیده تو چیست؟ راست است. بهتر است راه بیفتیم.
جاکومو کمی مکث کرد. دست‌های خود را به کمر زن حلقه کرد و به نرمی پرسید:
وقتی خانه برمیم تو مال من خواهی بود. نه؟
زن با سر اشاره مثبت کرد و بعد سرش را برگرداند تا چشمش به چشم مرد نیفتد.

صفحه 106 از 159