چقدر خوابیدم؟ قریب یک ساعت. تو چطور؟ من نخوابیدم. ترا تماشا می کردم. خورشید پیدایش نیست.
باران حسابی خواهد بارید. زن به جای جواب گفت: لیویو رفت. جاکومو بی اینکه بجنبد گفت: به هر صورت این لیویو کیست؟ یک رفیق حزبی. یک دوست از او خوشم نمیآید.
زن تبسمی کرد و گفت: میدانم. تاحد زیادی معلوم بود. وقتی میخواست برود به تو که خوابیده بودی اشاره کرد و گفت:
چه شده؟ از من رنجیده؟
از او نرنجیدم. اما آداب معاشرت بلد نیست. ماه عسل من است و او طوری رفتار میکند که انگار ماه عسل اوست.
آدم خوبیست. اعتراف کن که قبلا عاشق تو بوده. زن زد زیر خندهای معصومانه و از ته دل گفت:
عقلت باید کم شده باشد. امکان اینکه من عاشق او بشوم هرگز وجود نداشته. هرگز مورد پسند من نبوده.
اما اینطور که باهم گرم گرفته بودید... زن گفت: آخر رفیق حزبی است و همه ما با هم همین طور حرف میزنیم.
باران حسابی خواهد بارید. زن به جای جواب گفت: لیویو رفت. جاکومو بی اینکه بجنبد گفت: به هر صورت این لیویو کیست؟ یک رفیق حزبی. یک دوست از او خوشم نمیآید.
زن تبسمی کرد و گفت: میدانم. تاحد زیادی معلوم بود. وقتی میخواست برود به تو که خوابیده بودی اشاره کرد و گفت:
چه شده؟ از من رنجیده؟
از او نرنجیدم. اما آداب معاشرت بلد نیست. ماه عسل من است و او طوری رفتار میکند که انگار ماه عسل اوست.
آدم خوبیست. اعتراف کن که قبلا عاشق تو بوده. زن زد زیر خندهای معصومانه و از ته دل گفت:
عقلت باید کم شده باشد. امکان اینکه من عاشق او بشوم هرگز وجود نداشته. هرگز مورد پسند من نبوده.
اما اینطور که باهم گرم گرفته بودید... زن گفت: آخر رفیق حزبی است و همه ما با هم همین طور حرف میزنیم.