زن فورا جواب داد: «بله». و پاشد و روبه لیویو گفت: «بعدا همدیگر را خواهیم دید. فعلا میرویم سیاحت.»
پشت که کردند لیویو گفت: خوش باشید.
سیمونا رو به گذرگاهی که شوهر قبلا نشانش داده بود راه افتاد. یکراست به ساحل تیره رفت و در دامنه صخره ای نشست و گفت:
دراز بکش و سرت را بگذار در دامنم. این طور خیلی راحتتر خواهی بود.
جاکومو از شادی سر از پا نمی شناخت. دست هایش را گرد بدن زن حلقه کرد و به طرف خود کشیدش و بوسیدش. سیمونا هم او را بوسید. نفس نفس میزد. مثل کسی که رنج میبرد تکرار کردن
دراز بکش با هم چرتی خواهیم زد
پشتش را به صخره تکیه داد و دل جاکومو از عشق مالامال شد. دراز کشید و سرش را در دامن زن گذاشت. چشم ها را بست و سیمونا شروع کرد به نوازش صورتش. با حرکتی محجوب و آرام دست روی گونههایش گذاشت و بعد چانه و بعد پیشانی و آنگاه با انگشتانش موهای او را شانه کرد. وقتی جاکومو پس از گذشت لحظه ای چشم گشود دید که با کنجکاوی و دقت کودکانه ای به او خیره شده است و چشمانشان که به چشم هم دیگر افتاد زن خم شد و بر چشم های مرد بوسه زد و گفت که بخوابد. جاکومو چشمها را از نو بست و خود را تسلیم لذتی کرد که از لمس ملایم دست های کوچک و خستگی ناپذیر زن می برد. عاقبت خوابش برد. برای مدت نامعلومی خوابید. احساس سرما بیدارش کرد. سیمونا با همان حال نشسته بود و سر مرد همچنان بر دامن او قرار داشت. مرد به بالا نگریست و علت احساس سرما را دریافت. آسمان از ابرهای سنگین و سیاه طوفانی انباشته بود. پرسید:
پشت که کردند لیویو گفت: خوش باشید.
سیمونا رو به گذرگاهی که شوهر قبلا نشانش داده بود راه افتاد. یکراست به ساحل تیره رفت و در دامنه صخره ای نشست و گفت:
دراز بکش و سرت را بگذار در دامنم. این طور خیلی راحتتر خواهی بود.
جاکومو از شادی سر از پا نمی شناخت. دست هایش را گرد بدن زن حلقه کرد و به طرف خود کشیدش و بوسیدش. سیمونا هم او را بوسید. نفس نفس میزد. مثل کسی که رنج میبرد تکرار کردن
دراز بکش با هم چرتی خواهیم زد
پشتش را به صخره تکیه داد و دل جاکومو از عشق مالامال شد. دراز کشید و سرش را در دامن زن گذاشت. چشم ها را بست و سیمونا شروع کرد به نوازش صورتش. با حرکتی محجوب و آرام دست روی گونههایش گذاشت و بعد چانه و بعد پیشانی و آنگاه با انگشتانش موهای او را شانه کرد. وقتی جاکومو پس از گذشت لحظه ای چشم گشود دید که با کنجکاوی و دقت کودکانه ای به او خیره شده است و چشمانشان که به چشم هم دیگر افتاد زن خم شد و بر چشم های مرد بوسه زد و گفت که بخوابد. جاکومو چشمها را از نو بست و خود را تسلیم لذتی کرد که از لمس ملایم دست های کوچک و خستگی ناپذیر زن می برد. عاقبت خوابش برد. برای مدت نامعلومی خوابید. احساس سرما بیدارش کرد. سیمونا با همان حال نشسته بود و سر مرد همچنان بر دامن او قرار داشت. مرد به بالا نگریست و علت احساس سرما را دریافت. آسمان از ابرهای سنگین و سیاه طوفانی انباشته بود. پرسید: