جاکومو با خود اندیشید که راست میگوید. سیاست حتی خودش را در ماه عسل نوعروسها و در اولین هم آغوشی آنها هم تحمیل کرده. از این اندیشه آشفته شد. تخم مرغهای آب پز را به رفقا واگذاشت و گفت:
شما بخورید. من گرسنهام نیست. لیویو با قیافه حیرت زده ای گفت: راست میگویی؟ و سیمونا پرسید: چرا گرسنه نیستی؟ تصور می کنم به علت این هوای شرجی لعنتی است. لیویو نگاهی به آسمان کرد که اینک انباشته از ابر شده بود و گفت: پیش از اینکه شب بشود طوفان خواهیم داشت. این را قول می دهم.
جاکومو فکر کرد حرفهای لیویو چقدر پیش پا افتاده است. اما باوجود این سیمونا از همین حرف ها خوشش می آید. حتی این حرفها برایش از کوششی که جاکومو برای بیان احساساتش میکند بیشتر ارزش دارد. احساساتی که بیانشان اگر غیر ممکن نباشد دست کم دشوار است. در این موقع سیمونا که ناهارش را تمام کرده بود گفت:
بیایید بر آفتاب دراز بکشیم و آفتاب بگیریم. الیویو پرسید: «سیمونا بالش من میشوی؟» این را گفت و با قصد آشکاری به طرف او خزید تا سرش را در دامن سیمونا بگذارد.
برای اولین بار زن حضور شوهرش را به حساب آورد: «برای چنین کاری خیلی گرم است و به علاوه تو هم خیلی سنگینی» و از گوشه چشم به جاکومو نگاه کرد. مثل اینکه می خواست بگوید: «از حالا به هیچ کس جز تو اجازه چنین کاری را نخواهم داد.»
روح جاکومو از شادی لبریز شد و بار دیگر احساسکرد که میان او و زنش امکان عشق هست. پاشد و گفت: «میایی برویم میان سنگ ها بگردیم؟
شما بخورید. من گرسنهام نیست. لیویو با قیافه حیرت زده ای گفت: راست میگویی؟ و سیمونا پرسید: چرا گرسنه نیستی؟ تصور می کنم به علت این هوای شرجی لعنتی است. لیویو نگاهی به آسمان کرد که اینک انباشته از ابر شده بود و گفت: پیش از اینکه شب بشود طوفان خواهیم داشت. این را قول می دهم.
جاکومو فکر کرد حرفهای لیویو چقدر پیش پا افتاده است. اما باوجود این سیمونا از همین حرف ها خوشش می آید. حتی این حرفها برایش از کوششی که جاکومو برای بیان احساساتش میکند بیشتر ارزش دارد. احساساتی که بیانشان اگر غیر ممکن نباشد دست کم دشوار است. در این موقع سیمونا که ناهارش را تمام کرده بود گفت:
بیایید بر آفتاب دراز بکشیم و آفتاب بگیریم. الیویو پرسید: «سیمونا بالش من میشوی؟» این را گفت و با قصد آشکاری به طرف او خزید تا سرش را در دامن سیمونا بگذارد.
برای اولین بار زن حضور شوهرش را به حساب آورد: «برای چنین کاری خیلی گرم است و به علاوه تو هم خیلی سنگینی» و از گوشه چشم به جاکومو نگاه کرد. مثل اینکه می خواست بگوید: «از حالا به هیچ کس جز تو اجازه چنین کاری را نخواهم داد.»
روح جاکومو از شادی لبریز شد و بار دیگر احساسکرد که میان او و زنش امکان عشق هست. پاشد و گفت: «میایی برویم میان سنگ ها بگردیم؟