نام کتاب: ماه عسل آفتابی
و لیویو جواب داد که: نه با «نلا» بودم.
جاکومو تلاش می کرد که خود را از صخره بالا بکشاند. اما تنها نقطه ای که اتکای مطمئنی داشت جایی بود که لبویو و سیمونا نشسته بودند و از تلاش او غافل می نمودند. و او هم ترجیح می داد که از آنها نخواهد کمی جابجا بشوند. عاقبت دست خود را به یک قطعه سنگ برجسته که لبه مضرس داشت بند کرد. لبه تیز سنگ دستش را درد آورد. مثل این که در گوشتش فرورفت. همین که عاقبت توانست روی صخره بنشیند آن دوتا فریادزنان گفتند: «یک دور دیگر مسابقه». و در آب پریدند. و سراپای او را با پشنگ آب خیس کردند. خشمگین به دنبالشان نگاه کرد که رو به کناره شنا می کردند. تنها وقتی به دنبال آنها رفت که تسلط بر نفس خود را بازیافته بود. سیمونا و لیویو در پناه برآمدگی تخته سنگی نشسته بودند. و سیمونا داشت قوطی ناهارشان را که از کیفش درآورده بود باز می کرد. چشمش به جاکومو که افتاد گفت:
بیا چیزی بخوریم. اما باید با لیویو قسمت کنیم. لیویو میخواست به کوه برگردد. اما در این گرما کار بسیار احمقانه ایست.
جاکومو بی اینکه حرفی بزند روی سنگ ها کنار آنها نشست. محتوی قوطی ناهار بسیار محقر از آب در آمد. چند ساندویچ گوشت، دو تخم مرغ آب پز و یک بطر شراب.
جاکومو به خشونت گفت: لیویو باید به سهم خیلی کمی قناعت کند. الیویو سرخوش جواب داد: نگران نباش. من آدم پرخوری نیستم.
سیمونا بی اندازه شاد به نظر می آمد. چهار زانو نشسته بود و ماحضر را تقسیم می کرد. یکی یک ساندویچ به هرکدام داد. ساندویچ خود را گاز زد و از لیویو پرسید: کجا رنگ خودت را این طور قهوه ای کرده ای؟

صفحه 100 از 159