نام کتاب: غرور و تعصب
ملکی خرید و جین و الیزابت علاوه بر انواع و اقسام خوشی و آسایش، دیگر بیش از سی مایل از یکدیگر فاصله نداشتند.
کیتی بیشتر وقتش را با دو خواهر بزرگش می گذراند، که این خیلی به نفعش بود. حضورش در محافلی که این همه از سطح او بالاتر بودند باعث پیشرفتش می شد. کیتی خلق و خوی ناآرام لیدیا را نداشت، و حالا که دیگر تحت تأثیر لیدیا نبود، رفته رفته با توجه به مراقبت ها و راهنمایی هایی که می شد از زودرنجی ها و نادانی ها و سر به هوایی هایش کاسته می شد. با دقت تمام او را از مضرات معاشرت با لیدیا باز می داشتند، و با آن که خانم ویکهام زیاد از او دعوت می کرد که برود نزدش بماند، و وعدۂ مجالس رقص و مردهای جوان را می داد، آقای بنت هیچ وقت به کیتی اجازه نمی داد نزد لیدیا برود.
مری تنها دختری بود که در خانه مانده بود. او هم نمی توانست مثل سابق به دنبال فضل و کمالات باشد، چون خانم بنت اصلا نمی توانست توی منزل تک و تنها بنشیند. مری مجبور بود بیشتر با بقیه دنیا بجوشد، اما هنوز تک تک دید و بازدیدهای روزانه را از نظر اخلاقی سبک و سنگین می کرد، و چون از مقایسه زیبایی خواهرها با خودش خلاص شده بود پدرش فکر می کرد که او از این تغییرات زیاد هم ناراحت نیست.
اما ویکهام و لیدیا. واقعاً ازدواج خواهرهای لیدیا هیچ تأثیری بر شخصیت و رفتار این زن و شوهر نگذاشته بود. ویکهام منطقا می دانست که دیگر الیزابت از همه ناسپاسی ها و دروغ های او با خبر است، اما باز هم امید داشت که دارسی متقاعد شود که باید به او کمک کند. نامه تبریکی که الیزابت به مناسبت ازدواجش از لیدیا دریافت کرد، نشان می داد که چنین انتظار کمکی اگر در ذهن ویکهام نباشد لااقل در ذهن لیدیا هست. نامه این بود:

لیزی عزیزم
آرزو می کنم خوش باشی. اگر عشقت به آقای دارسی حتی نصف علاقه من به ویکهام عزیز باشد، باز خیلی خوشبختی. چه خوب است که

صفحه 428 از 431