سر ویلیام لوکاس را تحمل می کرد که تبریک می گفت که او دارد درخشان ترین گوهر عالم را با خود می برد و امیدوار است در قصر سنت جیمز باز یکدیگر را ملاقات کنند. آقای دارسی در نهایت ادب و خویشتن داری این ها را می شنید. اگر هم شانه هایش را بالا می انداخت موقعی بود که سر ویلیام دور می شد.
رفتار عامیانه خانم فیلیپس را هم باید تحمل می کرد، و این شاید سخت تر بود. البته خانم فیلیپس نیز مانند خواهرش خیلی ملاحظه آقای دارسی را می کرد و آن طور خودمانی که با آقای بینگلی حرف می زد (چون بینگلی خیلی بی تکلف بود) با آقای دارسی حرف نمی زد، اما هر بار هم که حرفی می زد عوامانه بود. احترامی که به آقای دارسی می گذاشت باعث می شد کمتر حرف بزند، اما این باعث نمی شد که سنجیده تر و شسته رفته تر عمل کند. الیزابت تمام تلاشش را می کرد تا دارسی را از تیررس عنایات مادر و خاله دور نگه دارد. دلش می خواست دارسی را برای خودش و برای کسانی حفظ کند که معاشرت و مصاحبت شان عذاب و شکنجه نباشد. احساسات ناخوشایند این وضع از خوشی های ایام نامزدی و عشق و عاشقی میکاست، اما در عین حال امید به آینده را نیز تقویت می کرد. الیزابت با ذوق و شوق به زمانی می اندیشید که از این جمع کسالت بار دور خواهند شد و ضیافت های خانوادگی آسایش بخش و باشکوهی در پمبرلی برگزار خواهند کرد.
رفتار عامیانه خانم فیلیپس را هم باید تحمل می کرد، و این شاید سخت تر بود. البته خانم فیلیپس نیز مانند خواهرش خیلی ملاحظه آقای دارسی را می کرد و آن طور خودمانی که با آقای بینگلی حرف می زد (چون بینگلی خیلی بی تکلف بود) با آقای دارسی حرف نمی زد، اما هر بار هم که حرفی می زد عوامانه بود. احترامی که به آقای دارسی می گذاشت باعث می شد کمتر حرف بزند، اما این باعث نمی شد که سنجیده تر و شسته رفته تر عمل کند. الیزابت تمام تلاشش را می کرد تا دارسی را از تیررس عنایات مادر و خاله دور نگه دارد. دلش می خواست دارسی را برای خودش و برای کسانی حفظ کند که معاشرت و مصاحبت شان عذاب و شکنجه نباشد. احساسات ناخوشایند این وضع از خوشی های ایام نامزدی و عشق و عاشقی میکاست، اما در عین حال امید به آینده را نیز تقویت می کرد. الیزابت با ذوق و شوق به زمانی می اندیشید که از این جمع کسالت بار دور خواهند شد و ضیافت های خانوادگی آسایش بخش و باشکوهی در پمبرلی برگزار خواهند کرد.