نام کتاب: غرور و تعصب
زن ها نبودم. اگر آدم صافی نبودی و دلت پاک نبود، حتما از من بدت می آمد. تو با همه زحمتی که برای حفظ ظاهرت می کشیدی، در نهان احساسات پاک و بی شائبه ای داشتی. توی دلت از کسانی که سعی می کردند توجهت را جلب کنند متنفر بودی. خب... من به جایت توضیح داده ام، دیگر لازم نیست به زحمت بیفتی. واقعاً هم اگر همه جوانب را در نظر بگیریم، کاملا معقول و صحیح از کار در می آید. راستش، تو هیچ خوبی واقعی از من ندیدی... اما کسی که عاشق شده باشد به این چیزها فکر نمی کند.»
«موقعی که جین هنوز در ندرفیلد مریض بود خیلی با محبت رفتار می کردی.»
«آه، جین عزیز! مگر می شد برایش کاری نکنم؟ خب، اگر دلت می خواهد، این را محسن من بدان. همه خوبی های من حالا مال توست، تو هم تا می توانی مبالغه کن. اما من هم حق دارم بهانه هایی پیدا کنم که سر به سرت بگذارم و با تو جر و بحث کنم. می خواهم رک و راست از تو بپرسم که چرا این قدر تردید داشتی که بیایی سر اصل مطلب. چرا دفعه اول که مرا دیدی آن قدر خجالتی بودی؟ بعدش هم که آمدی این جا غذا خوردی همین طور. چرا وقتی به اینجا آمدی اصلا نمی شد از ظاهرت فهمید که به من توجه داری؟»
«برای این که گرفته و ساکت بودی و به من میدان نمی دادی.»
«ولی من دستپاچه بودم و نمی دانستم چه کار کنم.»
«من هم مثل تو.»
«وقتی برای غذاخوردن آمدید، تو باید بیشتر با من حرف می زدی. اگر آدمی بودم که احساسات سردتری داشتم، شاید.»
«چه بد است که برای سوال های من جواب های معقول داری و من هم باید معقول باشم و جواب هایت را بپذیرم! نمی دانم، اگر به حال خودت می ماندی چه موقع لب باز می کردی! اگر از تو سؤال نمی کردم تو کی حرف می زدی؟ لابد وقتی تصمیم گرفتم از محبتی که در حق پیدا کرده بودی تشکر

صفحه 422 از 431