نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۱۸

الیزابت که نشاط و بازیگوشی اش را بازیافته بود از آقای دارسی خواست که بگوید چگونه عاشقش شده بود. گفت: «از کجا شروع شد؟ من می دانم که اگر کاری را شروع کنی تا آخر می روی، ولی چه چیزی باعث شد که قدم اول را برداری؟»
«نمی توانم زمان یا مکان یا نگاه یا کلمه ای را به یاد بیاورم که پایه و اساس این قضیه باشد. خیلی وقت پیش بود. موقعی فهمیدم که کار از کار گذشته بود.»
«قیافه و خوشگلی ام که از اول تأثیری روی تو نداشت، تازه رفتارهای من ... رفتارم با تو نامودبانه بود، هر وقت هم که با تو حرف می زدم قصدم فقط گزیدنت بود. حالا راستش را بگو، از گستاخیام خوشت می آمد؟»
«از سرزندگی و تیزهوشی ات خوشم می آمد.»
«خب، می توانی اسمش را بگذاری گستاخی و پررویی. زیاد تفاوتی با گستاخی و پررویی ندارد. واقعیتش این است که تو حوصله ات از نزاکت و تواضع و توجهات رسمی و این طور چیزها سر رفته بود. از زن هایی که طرز حرف زدن و ظاهرشان را فقط برای خوش آمدن تو درست می کردند دلزده شده بود. من به این علت توجهت را جلب می کردم که اصلا شبیه این جور

صفحه 421 از 431