نام کتاب: غرور و تعصب
بود که باعث ناراحتی و واهمه بشود. به زودی نوبت به آسودگی و انس و الفت می رسید.
وقتی خانم بنت به اتاق خود رفت، الیزابت هم بلند شد و نزد مادرش رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. اثرش فوق العاده بود، چون خانم بنت اول که موضوع را شنید هاج و واج و بی حرکت ماند و حتی نتوانست یک کلمه حرف بزند. دقایقی گذشت و گذشت تا بفهمد که چه چیزی شنیده است، هرچند که همان اول هم متوجه شده بود چه اقبالی به خانواده اش رو کرده و در هیئت یک عاشق به سراغشان آمده. بالاخره به خود آمد، روی صندلی اش جابه جا شد، بلند شد، دوباره نشست، تعجب کرد، و بعد هم خدا را شکر کرد.
«خدای مهربان! تو را شکر می کنم! فکرش را بکن! عجب! آقای دارسی؟ چه کسی فکرش را می کرد! واقعاً راست است؟ اوه! لیزی عزیزتر از جانم! چه قدر ثروتمند و معروف می شوی! چه پول و پله ای، چه طلا و جواهراتی، چه کالسکه هایی گیرت می آید! مال جین در مقابل این ها هیچ است. اصلا به حساب نمی آید. چه قدر خوشحالم... خیلی خوشبختم. چه مرد نازنینی!... چه مرد جذابی! قد بلند! .. اوه، لیزی، عزیزم! مرا ببخش که قبلا این قدر از او بدم می آمد. امیدوارم او هم فراموش کند. لیزی عزیز، عزیز من. یک خانه توی شهر! همه چیزهای خوب و عالی ! سه تا دختر شوهر داده ام! سالی ده هزار پوند! اوه، خدای من! من چه کار کنم؟ دارم عقلم را از دست می دهم.»
خب، این حرف ها نشان می داد که خانم بنت بی قید و شرط موافق است. الیزابت، خوشحال از اینکه این افاضات را فقط خودش شنیده، کمی بعد از پیش مادرش رفت، اما سه دقیقه از رفتنش نگذشته بود که مادرش به اتاق او آمد.
گفت: «دختر عزیزم، من اصلا نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم! ده هزار پوند در سال، شاید هم بیشتر! مثل یک لرد! جواز مخصوص! تو باید با *جواز

صفحه 419 از 431