نام کتاب: غرور و تعصب
داد که عقیده اش درباره آقای دارسی به تدریج عوض شده. حالا به این یقین رسیده که علاقه دارسی هم کار یک روز و دو روز نبوده بلکه با ماه ها بلاتکلیفی امتحانش را پس داده. سپس الیزابت با هیجان از خصلت های خوب آقای دارسی حرف زد و نهایتا شک و تردیدهای پدرش را برطرف کرد، طوری که آقای بنت به این وصلت رضایت داد.
صحبت های الیزابت که تمام شد، آقای بنت گفت: «خب، عزیزم، من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اگر این طور باشد که تو می گویی، لایق تو هست. من هیچ وقت رضایت نمی دادم تو را به کسی بدهم که لایقت نباشد.»
بعد الیزابت برای آن که ذهن پدرش را روشن تر کند تعریف کرد که آقای دارسی با میل و اراده خودش برای لیدیا چه کارها کرده است. آقای بنت غرق در حیرت شد.
«امشب، شب شگفتی هاست! پس، دارسی بوده که همه کارها را انجام داده. عروسی را سر و سامان داده، پول داده، قرض و قوله های مردک را داده و برایش شغل دست و پا کرده که این طور! مرا از یک دنیا مخمصه و صرفه جویی نجات داده. اگر دایی ات این کارها را کرده بود مجبور بودم بدهی ام را به او بپردازم، اما این عشاق جوان همه کارها را رو به راه کرده اند. فردا به او می گویم که می خواهم قرضم را بپردازم، آن وقت او درباره عشقش به تو داد سخن می دهد و قضیه فیصله پیدا می کند.»
بعد آقای بنت یادش آمد که چند روز پیش تر، وقتی نامه آقای کالینز را برای الیزابت خوانده بود، الیزابت دستپاچه شده بود. کمی به الیزابت خندید و بعد اجازه داد او برود، اما موقعی که الیزابت داشت می رفت آقای بنت به او گفت: «اگر خواستگار جوانی برای مری یا کیتی آمد، بفرستش این جا، چون من الان حسابی سر کیفم.»
الیزابت بار سنگینی را پایین گذاشته بود. نیم ساعتی در اتاق خود نشست و فکر کرد. بعد که تا حدی آرام شد نزد بقیه رفت. همه چیز برای شادی و خوشی مهیا بود، اما شب به آرامی سپری می شد. دیگر مسئله ای باقی نمانده

صفحه 418 از 431