نام کتاب: غرور و تعصب
بدهد و اعتراف هایی بکند که گفتنش فوق العاده سخت بود. ولی به هرحال، این کار لازم بود، و الیزابت با دستپاچگی به پدرش اطمینان داد که آقای دارسی را واقعاً دوست دارد.
«به عبارت دیگر، تصمیم داری زنش بشوی. البته آدم ثروتمندی است و تو شاید صاحب لباس های بهتر و کالسکه های عالی تر از جین بشوی. اما با این چیزها به خوشبختی هم می رسی؟»
الیزابت گفت: «آیا غیر از این که تصور می کنید من دوستش ندارم اعتراض دیگری هم دارید؟»
«نه، اصلا. ما همه می دانیم که آدم مغرور و نامطبوعی است، اما اگر تو واقعاً دوستش داری این ها مهم نیست.»
الیزابت که اشک در چشم هایش حلقه زده بود جواب داد: «من دوستش دارم، واقعاً دوستش دارم. عاشقش هستم. غرورش بیهوده نیست. خیلی دوست داشتنی و مطبوع است. نمی دانید چه آدمی است. لطفاً با چنین لحنی درباره اش حرف نزنید. من ناراحت می شوم.»
پدرش گفت: «لیزی، من موافقت خودم را اعلام کرده ام. از آن نوع آدم هاست که وقتی تقاضا می کند من نمی توانم جواب منفی بدهم. حالا می گذارم به عهده خودت، تا اگر می خواهی تصمیمت را بگیری. ولی نصیحتت می کنم که بیشتر فکر کنی. من خلق و خوی تو را می شناسم، لیزی. می دانم که تو فقط در صورتی خوشبخت می شوی و سرت را بالا می گیری که واقعاً شوهرت را قبول داشته باشی، او را برتر از خودت بدانی. تو با استعداد و عقل و هوشی که داری ممکن است خدای نکرده در ازدواجت به وضع بدی دچار بشوی، آن وقت سرشکسته و بدبخت می شوی. دخترم، نگذار وضعی پیش بیاید که من ببینم تو شریک زندگی ات را قبول نداری. می دانی داری چه میکنی؟»
الیزابت که بیش از پیش دستخوش احساسات شده بود با صداقت و در نهایت جدیت به پدرش جواب داد. باز هم به پدرش اطمینان داد که واقعاً آقای دارسی را به عنوان شریک زندگی انتخاب کرده است. بعد هم توضیح

صفحه 417 از 431