نام کتاب: غرور و تعصب
موقع پیاده روی قرار گذاشتند که همان شب آقای دارسی با آقای بنت حرف بزند و رضایت او را جلب کند. الیزابت هم قرار شد با مادرش حرف بزند. نمی دانست مادرش چه واکنشی نشان خواهد داد. گاهی از خودش می پرسید که آیا ثروت و موقعیت آقای دارسی باعث می شود که مادرش بر احساسات غلبه کند و از آقای دارسی بدش نیاید؟ اما چه مادرش خیلی مخالف این ازدواج باشد و چه خیلی از آن خوشحال بشود، در هر دو حالت بدیهی است که رفتارش هیچ تناسبی با عقل و منطق نخواهد داشت. به هر حال، آقای دارسی ابتدا اخم و تخم خواهد دید، اما نهایتا آثار وجد و شادی خانم بنت را نیز خواهد دید.
شب، کمی بعد از آن که آقای بنت به کتابخانه اش رفت، الیزابت دید که آقای دارسی نیز بلند شده است تا به دنبال او برود. هیجان الیزابت غیر قابل وصف بود. از مخالفت پدرش نمی ترسید. فقط نگران بود که مبادا پدرش ناراحت شود، چون دختر عزیز دردانه اش با انتخاب خودش کاری می کرد که آقای بنت از دوری و جدایی اش به غم و غصه بیفتد. این فکرها الیزابت را آزار می داد و همچنان ناراحت و مضطرب نشسته بود، تا آن که آقای دارسی برگشت. الیزابت وقتی تبسم او را دید کمی آسوده شد. کمی بعد، آقای دارسی به طرف میزی آمد که الیزابت و کیتی پشت آن نشسته بودند، و به بهانه تعریف و تمجید از کاری که الیزابت داشت می کرد زیر گوش الیزابت گفت: «برو پیش پدرت، توی کتابخانه منتظر توست.» الیزابت یکراست به کتابخانه رفت.
آقای بنت، فکور و مضطرب، داشت در اتاق بالا و پایین می رفت. گفت: «لیزی، داری چه می کنی؟ مگر عقلت را از دست داده ای که این مرد را به همسری انتخاب می کنی؟ تو که همیشه از او بدت می آمد؟»
الیزابت چقدر دلش می خواست که قبلا عاقلانه تر اظهار نظر کرده بود و حرف هایش معتدل تر می بود. در این صورت، دیگر نیازی نمی بود توضیح

صفحه 416 از 431