نام کتاب: غرور و تعصب
صبح روز بعد، خانم بنت که کنار پنجره ایستاده بود با صدای بلند گفت:
«خدای مهربان! چه می شد اگر این آقای دارسی بداخلاق باز هم همراه بینگلی عزیز ما به اینجا نمی آمد! چرا این قدر مزاحم می شود و همیشه می آید این جا؟ آخر چه کار دارد؟ خب، برود شکار، برود پی یک کار دیگر، چرا موی دماغ ما می شود؟ آخر، ما با او چه کنیم؟ لیزی، باز هم باید با او بروی بیرون قدم بزنی تا مزاحم کارهای بینگلی نشود.»
الیزابت به زور جلو خودش را گرفت تا از این پیشنهاد باد آورده خنده اش نگیرد، اما واقعاً ناراحت بود از این که مادرش همیشه الفاظ بدی درباره آقای دارسی به کار می برد.
وقتی وارد شدند، بینگلی چنان نگاه معناداری به الیزابت انداخت و با چنان محبتی با او دست داد که الیزابت دریافت او دیگر همه چیز را می داند. کمی بعد هم بینگلی با صدای بلند گفت: «خانم بنت، در این دور و بر باز هم چمنزار و دار و درختی هست که لیزی برود توی آن ها راهش را گم کند؟»
خانم بنت گفت: «پیشنهاد می کنم آقای دارسی و لیزی و کیتی امروز بروند به طرف اوکهام مونت. راه طولانی و قشنگی است و آقای دارسی هم تا حالا آن جا را ندیده اند.»
آقای بینگلی جواب داد: «ممکن است برای همه جالب باشد، ولی مطمئنم که برای کیتی خیلی سخت است. مگر نه، کیتی؟ »
کیتی جواب داد که ترجیح می دهد در خانه بماند. دارسی گفت خیلی کنجکاو است از بالای تپه منظره ها را ببیند، و الیزابت به علامت رضایت سکوت کرد. وقتی از پله ها بالا می رفت تا حاضر شود، خانم بنت به دنبالش رفت و گفت:
«لیزی، خیلی متأسفم که مجبوری جور این آدم بداخلاق را بکشی. اما امیدوارم زیاد ناراحت نشوی. خودت می دانی که همه این کارها به خاطر جین است. دلیلی هم ندارد زیاد با او حرف بزنی. گاهی یکی دو کلمه حرف بزنی کافی است. پس زیاد خودت را به زحمت نینداز.»

صفحه 415 از 431