نام کتاب: غرور و تعصب
«منظورت چیست؟ »
«خب، باید بگویم که من او را از بینگلی بیشتر دوست دارم. نکند از دستم ناراحت بشوی.»
«خواهر عزیزم، جدی باش. من می خواهم جدی حرف بزنم. می خواهم بدون معطلی همه چیزهایی را که باید بدانم به من بگویی. بگو ببینم چه مدت است که دوستش داری؟»
«راستش، آرام آرام و به تدریج عاشقش شدم. خودم دقیقا نمی دانم از کجا شروع شد. ولی به نظرم بر می گردد به اولین باری که به املاک قشنگش در پمبرلی رفته بودم.»
جین بار دیگر از الیزابت خواست که جدی باشد، و الیزابت به او اطمینان داد که همه چیز جدی است و واقعاً دل به مهر دارسی بسته است. دوشیزه بنت وقتی شک و تردیدش بر طرف شد گفت که دیگر آرزویی ندارد.
بعد گفت: «حالا دیگر کاملا خوشبختم، چون تو هم به اندازه من خوشبختی. من همیشه به او احترام می گذاشتم. اصلا به صرف این که تو را دوست دارد باید همیشه برایش ارج و قرب قائل شوم، چه رسد به این که هم دوست بینگلی و هم شوهر تو باشد. من بعد از تو و بینگلی او را از هر کس دیگری بیشتر دوست خواهم داشت. ولی لیزی، تو خیلی آب زیرکاه بودی، رازت را از من پنهان می کردی. اصلا نگفته بودی در پمبرلی و لمتن چه اتفاقی افتاده بود! چیزهای مختصری هم که می دانم از دیگری شنیده ام، نه از تو.»
الیزابت علت پنهان کاری اش را به او گفت. توضیح داد که نمی خواسته اسمی از بینگلی در حضور جین ببرد، و چون از احساسات خودش نیز مطمئن نبوده اسمی از دوست بینگلی هم نبرده است. اما حالا دیگر لزومی ندارد چیزی را از جین پنهان کند و نقش دارسی را در ازدواج لیدیا نیز توضیح می دهد. خلاصه، الیزابت همه چیز را به جین گفت، و دو خواهر تا پاسی از شب با هم حرف می زدند.

صفحه 414 از 431