«شوخی می کنی، لیزی. نمی شود! گلویت پیش آقای دارسی گیر کرده؟ نه، نه، گولم نزن. می دانم که امکان ندارد.»
«واقعا که شروع تأسف باری بود! من فقط روی تو حساب می کردم. اگر تو باور نکنی، پس هیچ کس دیگری هم باور نمی کند. ولی بدان که راست می گویم. هرچه می گویم درست است. هنوز دوستم دارد و ما با هم قول و قرار گذاشته ایم.»
جین با شک و تردید به الیزابت نگاه کرد و گفت: «اوه، لیزی! امکان ندارد. من می دانم که تو چه قدر از او بدست می آید.»
«تو از قضیه چیزی نمی دانی. همه چیز را فراموش کن. شاید قبلا او را به اندازه حالا دوست نداشتم. اما در چنین مواردی، حافظه قوی هم چیز خوبی نیست. خود من هم حالا آخرین باری است که این موضوع را به یاد می آورم.»
دوشیزه بنت هنوز شگفت زده بود. الیزابت بار دیگر خیلی جدی به او اطمینان داد که حقیقت دارد.
جین گفت: «خدای مهربان! واقعا حقیقت دارد؟ مثل این که باید حرفت را باور کنم. عزیزم، لیزی عزیز من، من ... من باید به تو تبریک بگویم، ولی واقعاً مطمئنی؟ مرا ببخش که چنین چیزی از تو می پرسم... آیا مطمئنی که با او خوشبخت می شوی؟»
«بدون شک. قرار و مدارمان را گذاشته ایم و می دانیم که خوشبخت ترین زوج عالم خواهیم شد. جین، تو خوشحال نیستی؟ دوست نداری چنین شوهرخواهری داشته باشی؟»
«چرا، خیلی. هیچ چیز من و بینگلی را این قدر خوشحال نمی کرد. ولی ما وقتی فکرش را می کردیم به نظرمان غیر ممکن می رسید. آیا از صمیم قلب دوستش داری؟ اوه، لیزی! هر کاری می خواهی بکن، اما بدون عشق ازدواج نکن. آیا مطمئنی که آن طور که باید و شاید دوستش داری؟»
«اوه، بله! وقتی برایت تعریف کنم خودت متوجه می شوی که بیش از آن چه باید و شاید او را دوست دارم.»
«واقعا که شروع تأسف باری بود! من فقط روی تو حساب می کردم. اگر تو باور نکنی، پس هیچ کس دیگری هم باور نمی کند. ولی بدان که راست می گویم. هرچه می گویم درست است. هنوز دوستم دارد و ما با هم قول و قرار گذاشته ایم.»
جین با شک و تردید به الیزابت نگاه کرد و گفت: «اوه، لیزی! امکان ندارد. من می دانم که تو چه قدر از او بدست می آید.»
«تو از قضیه چیزی نمی دانی. همه چیز را فراموش کن. شاید قبلا او را به اندازه حالا دوست نداشتم. اما در چنین مواردی، حافظه قوی هم چیز خوبی نیست. خود من هم حالا آخرین باری است که این موضوع را به یاد می آورم.»
دوشیزه بنت هنوز شگفت زده بود. الیزابت بار دیگر خیلی جدی به او اطمینان داد که حقیقت دارد.
جین گفت: «خدای مهربان! واقعا حقیقت دارد؟ مثل این که باید حرفت را باور کنم. عزیزم، لیزی عزیز من، من ... من باید به تو تبریک بگویم، ولی واقعاً مطمئنی؟ مرا ببخش که چنین چیزی از تو می پرسم... آیا مطمئنی که با او خوشبخت می شوی؟»
«بدون شک. قرار و مدارمان را گذاشته ایم و می دانیم که خوشبخت ترین زوج عالم خواهیم شد. جین، تو خوشحال نیستی؟ دوست نداری چنین شوهرخواهری داشته باشی؟»
«چرا، خیلی. هیچ چیز من و بینگلی را این قدر خوشحال نمی کرد. ولی ما وقتی فکرش را می کردیم به نظرمان غیر ممکن می رسید. آیا از صمیم قلب دوستش داری؟ اوه، لیزی! هر کاری می خواهی بکن، اما بدون عشق ازدواج نکن. آیا مطمئنی که آن طور که باید و شاید دوستش داری؟»
«اوه، بله! وقتی برایت تعریف کنم خودت متوجه می شوی که بیش از آن چه باید و شاید او را دوست دارم.»