نام کتاب: غرور و تعصب
فصل ۱۷

همین که الیزابت وارد اتاق شد، جین پرسید: «لیزی عزیزم، کجا بودی؟» و وقتی پشت میز نشستند بقیه نیز همین را پرسیدند. الیزابت در جواب فقط گفت که مدام پرسه زده اند و آخرش نفهمیده از کجا سر در آورده اند. الیزابت موقع گفتن این حرف رنگ به چهره اش دوید، ولی این تغییر رنگ هم باعث نشد کسی به گفته های او شک کند.
شب به آرامی و بدون اتفاق خاصی سپری شد. دو عاشق رسمی می گفتند و می خندیدند، اما دو عاشق پنهان ساکت بودند. دارسی از آن نوع آدم هایی نبود که خوشحالی و شادی اش بروز پیدا کند. الیزابت که هیجان زده و دستپاچه بود بیشتر می دانست که خوشحال است اما نمی توانست احساس خود را آشکار کند، زیرا غیر از هیجان های آنی اش می بایست بر موانع دیگری هم غلبه کند. حدس می زد که اگر حقیقت فاش شود چه ولوله ای در خانواده درمی گیرد. می دانست که هیچ کس جز جین از دارسی خوشش نمی آید. حتی می ترسید بقیه آن قدر از دارسی بدشان بیاید که به ثروت و اسم و رسمش هم اهمیتی ندهند.
شب که شد، الیزابت سفره دلش را برای جین باز کرد. دوشیزه بنت اصلا آدمی نبود که چیزی را باور نکند، اما این بار واقعاً باورش نمی شد.

صفحه 412 از 431