نمی گفته ام. بینگلی عصبانی شد. اما خب، عصبانیتش زیاد طول نکشید، چون فهمید که خواهرت دوستش دارد. حالا بینگلی دیگر ته دلش مرا بخشیده.»
الیزابت دلش می خواست بگوید که آقای بینگلی بهترین دوست عالم است و آن قدر راحت و بی تکلف راهنمایی رفیقش را می پذیرد که ستودنی است. اما الیزابت جلو خودش را گرفت. یادش آمد که دارسی هنوز عادت نکرده که دیگران به او بخندند، و حالا هم برای عادت دادنش زود است. بقیه راه، تا به خانه برسند، دارسی درباره خوشبختی بینگلی صحبت کرد که البته به هیچ وجه به پای خوشبختی خود دارسی نمی رسید. توی راهرو از هم جدا شدند
الیزابت دلش می خواست بگوید که آقای بینگلی بهترین دوست عالم است و آن قدر راحت و بی تکلف راهنمایی رفیقش را می پذیرد که ستودنی است. اما الیزابت جلو خودش را گرفت. یادش آمد که دارسی هنوز عادت نکرده که دیگران به او بخندند، و حالا هم برای عادت دادنش زود است. بقیه راه، تا به خانه برسند، دارسی درباره خوشبختی بینگلی صحبت کرد که البته به هیچ وجه به پای خوشبختی خود دارسی نمی رسید. توی راهرو از هم جدا شدند