«بدم آمد؟ اولش شاید، اما خشم و ناراحتی ام خیلی زود جایش را به فکرهای درست داد.»
«دلم می خواهد بپرسم که وقتی در پمبرلی همدیگر را دیدیم چه فکری درباره ام کردی؟ به خاطر آمدنم ملامتم کردی؟»
«نه، به هیچ وجه. فقط تعجب کردم.»
«هر قدر هم تعجب کرده باشی، به پای تعجب من نمی رسید. ته دلم فکر می کردم نباید زیاد انتظار ادب و نزاکت داشته باشم. باید اعتراف کنم که هیچ انتظار نداشتم بهتر از آن چه مستحقش بودم با من رفتار کنی.»
دارسی جواب داد: «آن موقع هدفم این بود که به تو نشان بدهم، با نهایت ادب و نزاکت به تو نشان بدهم، که آدمی نیستم که کینه گذشته ها را به دل می گیرد. امیدوار بودم ببینی که به سر زنش هایت توجه کرده ام، تا شاید مرا ببخشی و کمی خوش بین تر بشوی. نمی توانم بگویم که چه زود امیدها و آرزوهای دیگری به سراغم آمد، ولی شاید نیم ساعت بعد از دیدنت.»
بعد به الیزابت گفت که جورجیانا از آشنایی با او خیلی خوشحال شده بود، طوری که وقتی ناگهانی این آشنایی و مراوده قطع شد جورجیانا هم ابراز ناراحتی کرد. سپس صحبت به علت این قطع مراوده کشید و الیزابت فهمید که دارسی همان موقع در مهمان خانه تصمیم گرفته بود که بعد از رفتن الیزابت از دربیشر راه بیفتد تا برود خواهر الیزابت را پیدا کند، و علت ناراحتی و کلنجارهایش نیز در آن موقع این بوده که فکر می کرده برای انجام این کار چه باید بکند.
الیزابت باز هم از دارسی تشکر کرد، اما این مسئله برای هر دو یاد آور سختی هایی بود. به همین علت، زیاد در این باره حرف نزدند.
چند مایل به همین ترتیب با خیال آسوده قدم زدند بی آن که خودشان بفهمند چه قدر راه رفته اند، تا آن که به ساعت شان نگاه کردند و متوجه شدند باید به خانه برگردند.
بعد هر دو به فکر آقای بینگلی و جین افتادند، و همین باعث شد صحبت
«دلم می خواهد بپرسم که وقتی در پمبرلی همدیگر را دیدیم چه فکری درباره ام کردی؟ به خاطر آمدنم ملامتم کردی؟»
«نه، به هیچ وجه. فقط تعجب کردم.»
«هر قدر هم تعجب کرده باشی، به پای تعجب من نمی رسید. ته دلم فکر می کردم نباید زیاد انتظار ادب و نزاکت داشته باشم. باید اعتراف کنم که هیچ انتظار نداشتم بهتر از آن چه مستحقش بودم با من رفتار کنی.»
دارسی جواب داد: «آن موقع هدفم این بود که به تو نشان بدهم، با نهایت ادب و نزاکت به تو نشان بدهم، که آدمی نیستم که کینه گذشته ها را به دل می گیرد. امیدوار بودم ببینی که به سر زنش هایت توجه کرده ام، تا شاید مرا ببخشی و کمی خوش بین تر بشوی. نمی توانم بگویم که چه زود امیدها و آرزوهای دیگری به سراغم آمد، ولی شاید نیم ساعت بعد از دیدنت.»
بعد به الیزابت گفت که جورجیانا از آشنایی با او خیلی خوشحال شده بود، طوری که وقتی ناگهانی این آشنایی و مراوده قطع شد جورجیانا هم ابراز ناراحتی کرد. سپس صحبت به علت این قطع مراوده کشید و الیزابت فهمید که دارسی همان موقع در مهمان خانه تصمیم گرفته بود که بعد از رفتن الیزابت از دربیشر راه بیفتد تا برود خواهر الیزابت را پیدا کند، و علت ناراحتی و کلنجارهایش نیز در آن موقع این بوده که فکر می کرده برای انجام این کار چه باید بکند.
الیزابت باز هم از دارسی تشکر کرد، اما این مسئله برای هر دو یاد آور سختی هایی بود. به همین علت، زیاد در این باره حرف نزدند.
چند مایل به همین ترتیب با خیال آسوده قدم زدند بی آن که خودشان بفهمند چه قدر راه رفته اند، تا آن که به ساعت شان نگاه کردند و متوجه شدند باید به خانه برگردند.
بعد هر دو به فکر آقای بینگلی و جین افتادند، و همین باعث شد صحبت