نام کتاب: غرور و تعصب
تقاضای مرا به هر شکلی که مطرح می شد رد می کرده اید.»
«اوه! حرف هایی را که زده ام تکرار نکنید. این یاد آوری ها فایده ای ندارد. باید بدانید که مدت هاست خودم با تمام وجود خجالت می کشم از اینکه چنین حرف هایی زده ام.»
دارسی صحبت نامه خود را به میان آورد و گفت: «آیا... آیا آن نامه باعث شد که نظرتان درباره من زودتر تغییر کند؟ وقتی خواندید، مطالبش را باور کردید؟ »
الیزابت توضیح داد که تحت تأثیر مطالب آن نامه قرار گرفته و رفته رفته پیش داوری ها و تصورات غلط قبلی اش را پاک کرده بود.
دارسی گفت: «می دانستم نوشته من ناراحت تان خواهد کرد، اما لازم بود آن نامه را بنویسم. امیدوارم نامه را از بین برده باشید. بخصوص یک قسمت نامه، یعنی شروع آن، طوری است که می ترسم طاقت نداشته باشید دوباره بخوانید. تعابیری به کار برده بودم که شاید شما را از من متنفر کند، و البته حق هم دارید.»
«اگر فکر می کنید برای حفظ محبت و دوستی ام لازم است، باشد، من نامه را خواهم سوزاند. با این که هر دو میدانیم که عقاید من خیلی تغییر کرده، بیایید امیدوار باشیم که من به این سادگی ها تغییر عقیده نمی دهم .»
دارسی جواب داد: «وقتی داشتم آن نامه را می نوشتم فکر می کردم کاملا آرام و خونسردم، ولی می دانم که با تلخکامی و ناراحتی خیلی زیاد آن نامه را نوشته بودم.»
«شاید با تلخی شروع شده بود، اما خاتمه اش این طور نبود. خداحافظی تان خیرخواهانه بود. ولی دیگر به آن نامه فکر نکنید. احساسات کسی که نامه را نوشت و کسی که نامه را خواند، حالا با آن زمان خیلی فرق دارد، پس هر چیز ناگواری را که به آن نامه مربوط می شود باید فراموش کنیم. بد نیست با این فلسفه من آشنا بشوید: فقط هنگامی به گذشته بیندیشید که یاد آوری اش سبب رضایت تان می شود.»

صفحه 407 از 431