احساسات آوریل گذشته است، فورا به من بگویید. من عواطف و امیدهایم عوض نشده، اما کافی است شما یک کلمه بگویید تا من در مورد این مسئله برای همیشه سکوت کنم.»
الیزابت که بیش از هر وقت دیگری دستپاچه و مضطرب شده بود به خودش فشار آورد تا حرف بزند. خیلی سریع، اما بریده بریده و با لکنت، فهماند که احساساتش از آن هنگام به بعد چنان دگرگون شده است که دلگرمی ها و اظهار علاقه کنونی او را با نهایت خرسندی و حق شناسی به جان می پذیرد. این جوانب چنان دارسی را خوشحال کرد که شاید در تمام عمرش سابقه نداشت. دارسی احساسات خود را با چنان حرارت و هیجانی ابراز می کرد که صرفا از مرد عاشق دلخسته بر می آمد. الیزابت اگر می توانست به چشم های او نگاه کند می دید که آثار شادمانی قلبی چه گونه در قیافه او بازتاب یافته است. اما الیزابت با این که به دارسی نگاه نمی کرد حرف هایش را می شنید. دارسی از احساسات خود با او سخن می گفت، و این سخن به الیزابت نشان می داد که چه قدر دارسی برای او ارج و قرب قائل است. هر لحظه که می گذشت الیزابت بیشتر در می یافت که عشق و محبت دارسی چه ارزشی دارد.
راه می رفتند بی آن که بدانند به کجا می روند. آن قدر فکر و احساس و حرف داشتند که به هیچ چیز دیگری توجه نمی کردند. الیزابت خیلی زود فهمید که این تفاهم فعلی را مرهون تلاش های خاله آقای دارسی است، زیرا لیدی کاترین وقتی بر می گشت، طبق پیش بینی الیزابت، در لندن به دیدن آقای دارسی رفته بود و از سفر خود به لانگبورن و علت سفرش و مضمون صحبت هایش با الیزابت حرف زده بود، و به خصوص جواب های الیزابت را با آب و تاب بیشتری تعریف کرده بود، چون به نظر خودش همین جوانب ها نشان دهنده این بوده که حق با اوست و می خواسته قولی از الیزابت بگیرد تا خیالش راحت شود، اما خب، الیزابت چنین قولی نداده بود. برخلاف تصور سرکار علیه، شرح ماوقع نتیجه عکس داده بود.
آقای دارسی گفت: «امیدوار شدم. قبل از آن به خودم امیدواری نمی دادم.
الیزابت که بیش از هر وقت دیگری دستپاچه و مضطرب شده بود به خودش فشار آورد تا حرف بزند. خیلی سریع، اما بریده بریده و با لکنت، فهماند که احساساتش از آن هنگام به بعد چنان دگرگون شده است که دلگرمی ها و اظهار علاقه کنونی او را با نهایت خرسندی و حق شناسی به جان می پذیرد. این جوانب چنان دارسی را خوشحال کرد که شاید در تمام عمرش سابقه نداشت. دارسی احساسات خود را با چنان حرارت و هیجانی ابراز می کرد که صرفا از مرد عاشق دلخسته بر می آمد. الیزابت اگر می توانست به چشم های او نگاه کند می دید که آثار شادمانی قلبی چه گونه در قیافه او بازتاب یافته است. اما الیزابت با این که به دارسی نگاه نمی کرد حرف هایش را می شنید. دارسی از احساسات خود با او سخن می گفت، و این سخن به الیزابت نشان می داد که چه قدر دارسی برای او ارج و قرب قائل است. هر لحظه که می گذشت الیزابت بیشتر در می یافت که عشق و محبت دارسی چه ارزشی دارد.
راه می رفتند بی آن که بدانند به کجا می روند. آن قدر فکر و احساس و حرف داشتند که به هیچ چیز دیگری توجه نمی کردند. الیزابت خیلی زود فهمید که این تفاهم فعلی را مرهون تلاش های خاله آقای دارسی است، زیرا لیدی کاترین وقتی بر می گشت، طبق پیش بینی الیزابت، در لندن به دیدن آقای دارسی رفته بود و از سفر خود به لانگبورن و علت سفرش و مضمون صحبت هایش با الیزابت حرف زده بود، و به خصوص جواب های الیزابت را با آب و تاب بیشتری تعریف کرده بود، چون به نظر خودش همین جوانب ها نشان دهنده این بوده که حق با اوست و می خواسته قولی از الیزابت بگیرد تا خیالش راحت شود، اما خب، الیزابت چنین قولی نداده بود. برخلاف تصور سرکار علیه، شرح ماوقع نتیجه عکس داده بود.
آقای دارسی گفت: «امیدوار شدم. قبل از آن به خودم امیدواری نمی دادم.