رفتن کیتی، با جسارت تمام باز هم با آقای دارسی راه رفت. حالا وقتش شده بود که تصمیمش را عملی کند. به خودش جرئت داد و گفت:
«آقای دارسی، من آدم کاملا خودخواهی هستم. برای آرامش دادن به احساسات خودم هیچ فکر نمی کنم که شاید احساسات شما جریحه دار بشود. نمی توانم جلو خودم را بگیرم و بابت محبت فوق العاده ای که در حق خواهر بیچاره ام کرده اید از شما تشکر نکنم. از وقتی که به این مطلب پی برده ام، مدام دلم می خواسته به شما بگویم که چه احساس امتنانی دارم. اگر بقیه افراد خانواده نیز می دانستند، الان صرفا من نبودم که تشکر خود را به زبان می آوردم.»
دارسی هیجان زده و متعجب جواب داد: «متأسفم، خیلی متأسفم که شما از موضوعی باخبر شده اید که اگر درست به شما انتقال نداده باشند احتمالا باعث رنجش می شود. هیچ فکر نمی کردم که خانم گاردینر این قدر غیر قابل اعتماد باشند.»
«زن دایی ام تقصیری ندارد. حواس پرتی لیدیا باعث شد من بفهمم شما در قضیه دخیل بوده اید. خب، من هم تا جزئیات برایم روشن نمی شد آرامش پیدا نمی کردم. اجازه بدهید بارها از شما تشکر کنم. از طرف همه اعضای خانواده ام تشکر می کنم، به خاطر بلند نظری و محبتی که محرک شما در این کار پرزحمت بوده و این همه دردسر را تحمل کرده بودید تا آن ها را پیدا کنید.»
دارسی گفت: «حالا که می خواهید تشکر کنید، بگذارید این تشکر فقط از طرف خودتان باشد. البته من انکار نمی کنم که تمایلم برای خوشحال کردن شما به انگیزه های من در این کار شدت و قدرت بیشتری می داد. ولی خانواده شما هیچ دینی به من ندارد. با همه احترامی که به خانواده شما می گذارم، در این قضیه من فقط به فکر شما بودم.»
الیزابت چنان دستپاچه شده بود که هیچ حرفی نمی توانست بزند. بعد از مکثی کوتاه، هم صحبتش ادامه داد: «شما آن قدر بلند نظر و با گذشت هستید که نباید وقتتان را با من تلف کنید. اگر احساسات شما هنوز همان
«آقای دارسی، من آدم کاملا خودخواهی هستم. برای آرامش دادن به احساسات خودم هیچ فکر نمی کنم که شاید احساسات شما جریحه دار بشود. نمی توانم جلو خودم را بگیرم و بابت محبت فوق العاده ای که در حق خواهر بیچاره ام کرده اید از شما تشکر نکنم. از وقتی که به این مطلب پی برده ام، مدام دلم می خواسته به شما بگویم که چه احساس امتنانی دارم. اگر بقیه افراد خانواده نیز می دانستند، الان صرفا من نبودم که تشکر خود را به زبان می آوردم.»
دارسی هیجان زده و متعجب جواب داد: «متأسفم، خیلی متأسفم که شما از موضوعی باخبر شده اید که اگر درست به شما انتقال نداده باشند احتمالا باعث رنجش می شود. هیچ فکر نمی کردم که خانم گاردینر این قدر غیر قابل اعتماد باشند.»
«زن دایی ام تقصیری ندارد. حواس پرتی لیدیا باعث شد من بفهمم شما در قضیه دخیل بوده اید. خب، من هم تا جزئیات برایم روشن نمی شد آرامش پیدا نمی کردم. اجازه بدهید بارها از شما تشکر کنم. از طرف همه اعضای خانواده ام تشکر می کنم، به خاطر بلند نظری و محبتی که محرک شما در این کار پرزحمت بوده و این همه دردسر را تحمل کرده بودید تا آن ها را پیدا کنید.»
دارسی گفت: «حالا که می خواهید تشکر کنید، بگذارید این تشکر فقط از طرف خودتان باشد. البته من انکار نمی کنم که تمایلم برای خوشحال کردن شما به انگیزه های من در این کار شدت و قدرت بیشتری می داد. ولی خانواده شما هیچ دینی به من ندارد. با همه احترامی که به خانواده شما می گذارم، در این قضیه من فقط به فکر شما بودم.»
الیزابت چنان دستپاچه شده بود که هیچ حرفی نمی توانست بزند. بعد از مکثی کوتاه، هم صحبتش ادامه داد: «شما آن قدر بلند نظر و با گذشت هستید که نباید وقتتان را با من تلف کنید. اگر احساسات شما هنوز همان