نام کتاب: غرور و تعصب
صبح روز بعد، الیزابت وقتی داشت از پله ها پایین می رفت به پدرش برخورد که از کتابخانه بیرون آمده بود و نامه ای دستش بود.
آقای بنت گفت: «لیزی، می خواستم بیایم دنبال تو. بیا به اتاق من.»
الیزابت به دنبال پدرش رفت. خیلی کنجکاو شده بود، بخصوص فکر می کرد پدرش می خواهد حرف هایی بزند که به نامه توی دستش مربوط می شود. ناگهان به ذهنش رسید که شاید این نامه را لیدی کاترین نوشته است. بعد هم با ناراحتی به پرس و جو ها و توضیحاتی که در پیش بود فکر کرد.
به دنبال پدرش تا کنار بخاری رفت، و بعد هر دو نشستند. آقای بنت گفت:
«امروز صبح نامه ای به دستم رسیده که خیلی مرا به تعجب انداخته. چون عمدتا به تو مربوط می شود، باید از مطالبش مطلع بشوی. من نمی دانستم که دو دخترم در آستانه ازدواج اند. به خاطر موفقیت بسیار مهمت به تو تبریک می گویم.»
الیزابت بلافاصله فکر کرد که نامه را خواهرزاده فرستاده نه خاله، و با این فکر رنگش قرمز شد. در عین حال نمی دانست خوشحال باشد از این که بالاخره آقای دارسی حرفش را زده است، یا ناراحت باشد از این که نامه اش خطاب به پدرش نوشته شده نه خود او. در این موقع پدرش ادامه داد:
«انگار به فکر فرو رفته ای. خانم های جوان در این قبیل امور قوه تشخیص بالایی دارند. ولی به نظرم وقتی اسم دوستدارت را فاش کنم، فهم و تشخیصت لنگ خواهد زد. این نامه را آقای کالینز نوشته .»
«آقای کالینز؟ چه حرفی برای گفتن دارد؟»
«حرفی که خیلی به موضوع ربط دارد. اولش به خاطر ازدواج قریب الوقوع دختر بزرگم به من تبریک گفته، چون از قرار معلوم از زبان لوکاس های مهربان و وراج این را شنیده. نمی خواهم منتظرت بگذارم و بگویم که در این مورد چه چیزهایی نوشته. چیزی که به تو مربوط می شود این است: "بعد از ابلاغ تبریکات صمیمانه خودم و خانم کالینز بابت این امر فرخنده، اجازه

صفحه 399 از 431