نام کتاب: غرور و تعصب
دخترش گفت: «دلش نخواسته. می خواسته برود.»
«زن بسیار جذابی است! آمدنش به این جا نهایت نزاکت بود! تازه، فقط به خاطر این آمده بود که به ما بگوید حال کالینز ها خوب است. انگار به جایی می رفته، از مریتن هم رد می شده، فکر کرده بد نیست سری هم به تو بزند. حرف خاصی که با تو نداشته، لیزی؟»
الیزابت مجبور شد کمی دروغ سرهم کند، زیرا بازگویی موضوع صحبت شان ناممکن بود.

صفحه 396 از 431