نام کتاب: غرور و تعصب
«لیدی کاترین، من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. شما احساس مرا می دانید.»
«پس عزمتان را جزم کرده اید تا به چنگ آورید؟»
«من اصلا چنین حرفی نزده ام. من فقط تصمیم گرفته ام طوری رفتار کنم که به نظر خودم خوشبختی ام را تأمین می کند، آن هم بدون توسل به شما یا هر شخصی که این قدر از من دور باشد.»
«بسیار خوب. پس نمی خواهید به من لطف کنید. نمی خواهید به اقتضای وظیفه، شرافت و حق شناسی عمل کنید. می خواهید او را از چشم همه دوست و آشنا هایش بیندازید و نظر همه را علیه او برگردانید.»
الیزابت جواب داد: «در این مورد خاص، نباید پای وظیفه شناسی و شرافت و حق شناسی را وسط بکشید. ازدواج من با آقای دارسی هیچ یک از این اصول را نقض نمی کند. در مورد نظر منفی خانواده ایشان با همه آدم های دنیا باید بگویم که اگر خانواده ایشان از ازدواج با من برآشفته می شوند برای من حتی ذره ای اهمیت ندارد... اما بقیه آدم های دنیا، آن قدر عقل و شعور دارند که در این مسئله با خانواده ایشان هم عقیده نشوند.»
«پس این نظر واقعی شماست! تصمیم نهایی شماست؟ بسیار خوب. حالا دیگر می دانم چه طور عمل کنم. دوشیزه بنت، خیال نکنید جاه طلبی تان به جایی می رسد. من آمده بودم امتحان تان کنم. امیدوار بودم آدم عاقلی باشید، ولی حالا بدانید که نظرم را عملی خواهم کرد.»
به همین ترتیب، لیدی کاترین باز هم حرف زد، تا بالاخره به کنار کالسکه رسیدند. لیدی کاترین به سرعت رویش را برگرداند و اضافه کرد:
«از شما خداحافظی نمی کنم، دوشیزه بنت. سلام و تعارفی هم برای مادرتان ندارم. شماها مستحق چنین عنایاتی نیستید. کاملا گله مندم.»
الیزابت جوابی نداد و بدون آن که به سرکار خانم تعارف کند که وارد خانه بشود، خودش با قدم های آرام وارد خانه شد. وقتی از پله ها بالا می رفت صدای دورشدن کالسکه را شنید. مادرش بی صبرانه کنار در اتاق خواب به طرفش آمد و پرسید که چرا لیدی کاترین نیامده استراحتی بکند.

صفحه 395 از 431