یکسانی دارند. از طرف پدر، از خانواده های آبرومند و اصل و نسب دار و قدیمی اند. پول و ثروت شان از هر دو طرف قابل توجه است. از نظر تک تک افراد هر دو خانواده، این دو نفر مال همدیگرند. چه چیزی آن ها را از هم جدا می کند؟ جاه طلبی های زن جوانی که نه خانواده دارد، نه اسم و رسم، و نه مال و مکنت؟ مگر قابل تحمل است؟ نباید بشود، و نخواهد هم شد. اگر صلاح خود را تشخیص می دادید پا را از گلیمتان درازتر نمی کردید و حد خود را می شناختید.»
«اگر با خواهر زاده شما ازدواج کنم، به هیچ وجه پا را از گلیم خودم درازتر نکرده ام. ایشان نجیب زاده اند، من هم پدرم نجیب زاده است. از این لحاظ در موقعیت برابر هستیم.»
«درست. شما دختر یک نجیب زاده هستید. اما مادرتان کیست؟ دایی ها و خاله های شما چه؟ فکر نکنید من نمی دانم.»
الیزابت گفت: «هر کس و کار و قوم و خویشی که داشته باشم، اگر خواهرزاده شما ایرادی نمی گیرد شما چه ایرادی می توانید بگیرید؟ »
«واقعاً بگویید ببینم نامزد او هستید؟ »
الیزابت دوست نداشت به این سؤال جواب بدهد و خیال لیدی کاترین را راحت کند، اما بعد از لحظه ای تأمل، بی اختیار گفت:
«نه ، نیستم.»
آثار رضایت در قیافه لیدی کاترین دیده شد.
«قول می دهید که هرگز هم وارد چنین رابطه ای نشوید؟»
«اصلا چنین قولی نمی دهم.»
«دوشیزه بنت، من در عجبم. فکر میکردم با خانم عاقل تری طرف می شوم. خودتان را گول نزنید. فکر نکنید که من کوتاه می آیم. تا به من اطمینان لازم را ندهید از این جا نخواهم رفت.»
«معلوم است که چنین اطمینانی به شما نمی دهم. من آدمی نیستم که با تهدید و ارعاب مجبور بشوم چنین وعده نامعقولی بدهم. سرکار مایلید آقای
«اگر با خواهر زاده شما ازدواج کنم، به هیچ وجه پا را از گلیم خودم درازتر نکرده ام. ایشان نجیب زاده اند، من هم پدرم نجیب زاده است. از این لحاظ در موقعیت برابر هستیم.»
«درست. شما دختر یک نجیب زاده هستید. اما مادرتان کیست؟ دایی ها و خاله های شما چه؟ فکر نکنید من نمی دانم.»
الیزابت گفت: «هر کس و کار و قوم و خویشی که داشته باشم، اگر خواهرزاده شما ایرادی نمی گیرد شما چه ایرادی می توانید بگیرید؟ »
«واقعاً بگویید ببینم نامزد او هستید؟ »
الیزابت دوست نداشت به این سؤال جواب بدهد و خیال لیدی کاترین را راحت کند، اما بعد از لحظه ای تأمل، بی اختیار گفت:
«نه ، نیستم.»
آثار رضایت در قیافه لیدی کاترین دیده شد.
«قول می دهید که هرگز هم وارد چنین رابطه ای نشوید؟»
«اصلا چنین قولی نمی دهم.»
«دوشیزه بنت، من در عجبم. فکر میکردم با خانم عاقل تری طرف می شوم. خودتان را گول نزنید. فکر نکنید که من کوتاه می آیم. تا به من اطمینان لازم را ندهید از این جا نخواهم رفت.»
«معلوم است که چنین اطمینانی به شما نمی دهم. من آدمی نیستم که با تهدید و ارعاب مجبور بشوم چنین وعده نامعقولی بدهم. سرکار مایلید آقای