خواهر زاده شما منع دیگری نداشته باشد، صرف این فکر که مادر و خاله ایشان دوست داشته اند ایشان با دوشیزه دو بورگ ازدواج کنند برای من مانعی به حساب نمی آید. شما هر دو هرچه از دستتان بر می آمد کردید تا طرح این ازدواج ریخته بشود. اجرای آن به دیگران بستگی دارد. اگر آقای دارسی نه تعهدی در قبال دخترخاله اش دارد و نه حتی میلی، چرا نباید دست به انتخاب دیگری بزند؟ و اگر مرا انتخاب کرده باشد، من چرا نباید بپذیرم؟»
«برای اینکه شرافت، آداب و ظواهر، دوراندیشی... نه، صلاح و مصلحت، اجازه نمی دهد. بله، دوشیزه بنت، گفتم صلاح و مصلحت. اگر تعمدا علیه میل همه عمل کنید، نباید انتظار داشته باشید که خانواده یا دوستان و کسان او به شما لطف داشته باشند. هر کسی که به نحوی با او مرتبط باشد، شما را تقبیح و تحقیر می کند و از شما بدش می آید. قوم و خویشی با شما کسر شأن است. هیچ کدام از ماها حتی اسم شما را به زبان نخواهد آورد.»
الیزابت در جواب گفت: «این ها همه اسباب تأسف است. اما همسر آقای دارسی باید به اقتضای موقعیتش چنان موجات سعادتی در اختیار داشته باشد که کلا جای نارضایتی برایش باقی نماند.»
«دختر لجباز و کله شق! من به جای شما خجالت میکشم! این است نتیجه آن همه لطفی که بهار گذشته به شما داشتم؟ هیچ دینی به من ندارید؟ ...
... بیایید این جا بنیشینیم. دوشیزه بنت، شما باید بدانید که من آمده ام این جا تا نظر خودم را به کرسی بنشانم. از نظرم بر نمی گردم. عادت هم ندارم که تسلیم هوا و هوس دیگران بشوم. آدمی هم نیستم که سرم به سنگ بخورد.»
«خب، این موقعیت سرکار را عجالتا قابل ترحم می سازد، ولی تأثیری بر من ندارد.»
«حرف مرا کسی نباید قطع کند. ساکت باشید و گوش کنید. دختر و خواهرزاده ام مال یکدیگرند. از طرف مادر، هر دو اصل و نسب اشرافی
«برای اینکه شرافت، آداب و ظواهر، دوراندیشی... نه، صلاح و مصلحت، اجازه نمی دهد. بله، دوشیزه بنت، گفتم صلاح و مصلحت. اگر تعمدا علیه میل همه عمل کنید، نباید انتظار داشته باشید که خانواده یا دوستان و کسان او به شما لطف داشته باشند. هر کسی که به نحوی با او مرتبط باشد، شما را تقبیح و تحقیر می کند و از شما بدش می آید. قوم و خویشی با شما کسر شأن است. هیچ کدام از ماها حتی اسم شما را به زبان نخواهد آورد.»
الیزابت در جواب گفت: «این ها همه اسباب تأسف است. اما همسر آقای دارسی باید به اقتضای موقعیتش چنان موجات سعادتی در اختیار داشته باشد که کلا جای نارضایتی برایش باقی نماند.»
«دختر لجباز و کله شق! من به جای شما خجالت میکشم! این است نتیجه آن همه لطفی که بهار گذشته به شما داشتم؟ هیچ دینی به من ندارید؟ ...
... بیایید این جا بنیشینیم. دوشیزه بنت، شما باید بدانید که من آمده ام این جا تا نظر خودم را به کرسی بنشانم. از نظرم بر نمی گردم. عادت هم ندارم که تسلیم هوا و هوس دیگران بشوم. آدمی هم نیستم که سرم به سنگ بخورد.»
«خب، این موقعیت سرکار را عجالتا قابل ترحم می سازد، ولی تأثیری بر من ندارد.»
«حرف مرا کسی نباید قطع کند. ساکت باشید و گوش کنید. دختر و خواهرزاده ام مال یکدیگرند. از طرف مادر، هر دو اصل و نسب اشرافی